تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
سپس هارون فقهاء را كه از آن جمله محمّد بن حسن شاگرد ابو يوسف و حسن ابن زياد لؤلؤى و ابو البخترى بود جمع كرد مسرور كبير پيش آنها آمد امان نامه يحيى را بدست محمّد بن حسن داد او نگاه كرده گفت : اين امان نامه‌اى تكميل و محكم است كه چاره‌اى از آن نيست ، مسرور فرياد زد بده ، آن را در اختيار حسن بن زياد گذاشت او با صداى ضعيفى گفت اين امان نامه است . در اين موقع ابو البخترى از دست او چنگ زده گرفت و گفت اين امان نامه باطل شده چون او اختلاف بين مسلمانان انداخته و باعث خونريزى شده او را بكش خونش به گردن من . مسرور پيش رشيد رفت و جريان را شرح داد گفت : برو به او بگو اگر باطل است آن را پاره كن . مسرور برگشت به ابو البخترى گفت : رو بمسرور كرده گفت : پاره كن . مسرور گفت اگر امان نامه باطل شده خودت پاره كن ، ابو البخترى كاردى گرفت و با دست خود كه ميلرزيد آن را پاره نمود بطورى كه تكه تكه شد . مسرور آن را پيش هارون برد از جاى حركت كرد و با شادى از دست او گرفت ، در مقابل اين كار ابو البخترى يك مليون و ششصد هزار درهم داد و او را به سمت قاضى القضاة منصوب كرد بقيه را بيرون كرد و محمّد بن حسن را از فتوى دادن منع كرد تصميم گرفت كه كار يحيى را تمام كند . از مردى كه با يحيى در سرداب زندانى بود نقل شده كه گفت : من به يحيى خيلى نزديك بودم در تاريك‌ترين زندانها و تنگترين آنها قرار داشت يك شب كه ما همانطور زندانى بوديم صداى قفلها بلند شد مدتى از شب گذشته بود ، ديدم هارون سوار ماديانى است ايستاد آنگاه پرسيد كجا است ؟ منظورش يحيى بود گفتند در اين خانه . گفت او را بياوريد نزديك او شد شروع كرد با او آرام صحبت كردن كه من نفهميدم آنگاه گفت او را بگيريد . يحيى را گرفتند با عصا صد ضربه به او زد يحيى او را بخويشاوندى و قرابت با پيغمبر اكرم قسم ميداد و او را بخويشاوندى با خودش سوگند داد هارون ميگفت : بين تو و من خويشاوندى نيست . باز او را برداشتند و به محل اولش بردند پرسيد چقدر به او جيره ميدهيد