آن روز ديديم يحيى رنگش زرد شده و حالش تغيير كرده هارون با او صحبت ميكرد ولى جوابش را نميداد . هارون گفت ميبينيد جواب مرا نميدهد .
يحيى زبانش را بيرون آورد و بما نشان داد كه مثل ذغال سياه شده بود و با اشاره فهماند كه نميتواند صحبت كند ، هارون خيلى عصبانى شده گفت : او ميخواهد بشما بگويد من مسمومش كردهام . به خدا قسم اگر او را شايسته كشتن بدانم گردنش را ميزنم ما خارج شديم هنوز بوسط حياط نرسيده بوديم كه يحيى روى زمين افتاد از ناراحتى كه داشت .
ادريس بن محمّد بن يحيى گفت : جدم را بوسيله گرسنگى و تشنگى در زندان كشتند .
زبير بن به كار از عموى خود نقل كرد كه وقتى يحيى از هارون دويست هزار دينار را گرفت بوسيله آن پول قرض حسين شهيد در فخ را پرداخت زيرا حسين دويست هزار دينار مقروض بود . گفت : يحيى با عامر بن كثير سراج و سهل بن عامر بجلى و يحيى بن عبد اللَّه بن يحيى خروج كرد و از يارانش على بن هاشم بن يزيد و عبد اللَّه ابن علقمه و مخول بن ابراهيم نهدى بود كه هارون همه آنها را در سرداب زندانى كرد ، دوازده سال در زندان بودند .
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 166
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٦٦