ضرار بن عمر « 1 » و سليمان بن جرير « 2 » و عبد اللَّه يزيد اباضى « 3 » و مؤبد بن مؤبد و رأس الجالوت اينها با يك ديگر به بحث پرداختند و مناظره كردند ، گاهى به بنبست ميرسيدند و در مسألهاى گير ميكردند كه هر كدام به طرف مقابل خود ميگفت از جواب عاجز شدى او مدعى مىشد كه جواب دادم اينها حيلهاى بود از طرف يحيى بن خالد كه تا هشام متوجه نشود مجلس براى چه ترتيب داده شده شايد بدين وسيله او را به اين مجلس دعوت كند .
وقتى سخن ايشان باينجا منتهى شد يحيى بن خالد گفت راضى هستيد كه هشام بن حكم داور بين شما باشد همه گفتند راضى هستيم اما چطور ميتوان هشام را حاضر كرد او مريض است يحيى گفت من از پى او ميفرستم بيايد پيغام داد براى او كه دانشمندان اجتماع كردهاند ولى در چند مسأله اختلاف دارند و در جواب آن فرو ماندهاند حاضرند كه شما داور بين آنها باشى اگر صلاح بدانى با ناراحتى كه براى شما دارد اينجا تشريف آورى .
وقتى پيك يحيى پيش هشام آمد ، هشام به من گفت : يونس سخن يحيى را دل من قبول نميكند من اطمينان ندارم از اينكه مخفيانه منظورى داشته باشد كه
هامش
( 1 ) ضرار بن عمر ابتدا شاگرد اصيل بن عطا بود بعد با او مخالف شد در خلق اعمال و انكار عذاب قبر بعد معتقد شد كه امامت در غير قرشى بهتر از قريشى است او پيروانى داشت كه بنام ضراريه منسوب بودند .
( 2 ) سليمان بن جرير زيدى رئيس فرقه سليمانيه است كه بنام جريريه نيز ناميده شدهاند آنها معتقد بودند كه امامت بايد در شورى انتخاب شود و اين شورى توسط دو نفر از بهترين فرد امت هم تشكيل مىشود . امامت كسى را كه در مقام پائينتر باشد تجويز مىكرد اهل بيت او را تكفير كردند چون او عثمان را تكفير نمود و از او بيزارى جست .
( 3 ) عبد اللَّه بن يزيد اباضى منسوب بفرقهء اباضيه است كه يك دسته در خوارج هستند كه آنها نيز نسبت بعبد اللَّه بن اباضى خارجى دارند در زمان مروان حمار آخرين پادشاه بنى اميه پيدا شدند .