زندگى كرد و در سال دويست و نه از دنيا رفت اهل جهينه بود .
عمدة الطالب مينويسد : يحيى فرمانفرماى ديلم پسر عبد اللَّه محض فرزند حسن بن حسن بن على بن ابى طالب بود از ترس حكومت زمان به طرف ديلم گريخت آنجا قيام كرد مردم آن سامان به او روى آوردند و بيعت كردند كارش بالا گرفت بطورى كه هارون الرشيد از او بسيار بيمناك بود و پيوسته از پيشرفت او چشم ميزد نامهاى نوشت بفضل بن يحيى برمكى كه يحيى بن عبد اللَّه خار چشم من است هر چه ميخواهد به او بده و شرش را از سر من رفع كن .
فضل بن يحيى با لشكرى بس انبوه بجانب او رفت پيغامهائى كه همراه با رفق و مدارا و در ضمن تهديد و ترس بود به او داد . يحيى علاقه بامان پيدا كرد . فضل امانى بس محكم براى او نوشت يحيى امان نامه را برداشت و بجانب رشيد آمد .
بعضى گفتند او پناهنده شد بفرمانرواى ديلم او يحيى را بفضل بن يحيى برمكى به صد هزار درهم فروخت يحيى بالاخره بمدينه آمد و در آنجا زندگى ميكرد تا اينكه عبد اللَّه بن زبير از او سعايت و سخنچينى پيش رشيد كرد .
كتاب منتخب الاثر : ذى النون مصرى گفت : در يكى از سفرهايم رسيدم به بيابان سماوه بالاخره گذارم به تدمر ( شهرى است در شمال شرقى دمشق ) افتاد در نزديكى آن شهر بناهاى قديمى عادى بچشمم خورد جلو رفتم ديدم اين خانه از سنگ كندهاند . اطاقها و درهايش نيز هم از سنگ كنده شده است بدون اينكه گل در آنها به كار رفته باشد زمين آن نيز سنگى بسيار سخت بود در همين بين كه من مشغول تماشاى اين ساختمانهاى سنگى بودم چشمم بنوشتهاى افتاد كه بر روى سنگها كندهاند خواندم چنين نوشته بود :
انا بن منى و المشعرين و زمزم * و مكة و البيت العتيق المعظم
و جدى النبى المصطفى و أبى الذى * ولايته فرض على كل مسلم
و امى البتول المستضاء بنورها * اذا ما عددناها عديلة مريم
و سبطا رسول اللَّه عمى و والدى * و اولاده الاطهار تسعة انجم