نيمه شب خادمى آمد به من گفت : امير المؤمنين تو را ميخواهد پيش او رفتم گفت : از من چه خطائى سر زده و چه كار زشتى انجام دادهام چون خوابى هولناك ديدم .
يك دسته مردم كه در دستهاى خود اسلحه داشتند آمدند در وسط آنها مردى بود چون ماه صورتش ميدرخشيد كه از او بسيار وحشت داشتم ، يكنفر گفت : اين شخص امير المؤمنين على بن ابى طالب صلوات اللَّه عليه است جلو رفتم كه قدمهايش را ببوسم .
مرا از خود دور كرد و اين آيه را خواند :
فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ
آنگاه صورت از من برگردانيد و داخل خانهاى شد .
با وحشت زياد از خواب بيدار شدم . به هارون گفتم : به من امر كردى على بن موسى الرضا را پيش حيوانات درنده بياندازم . گفت : واى بر تو انداختى ؟ گفتم : آرى به خدا قسم . با ناراحتى گفت : برو ببين چه شده ، شمعى برداشته رفتم درست دقت نمودم ديدم ايستاده مشغول نماز است ، درندگان اطرافش را گرفتهاند . برگشتم پيش هارون جريان را نقل كردم باور نكرد . خودش حركت نمود و آن جناب را در حال نماز مشاهده كرد . گفت : سلام عليك پسر عمو جوابش را نداد تا نمازش تمام شد ، پس از نماز گفت : عليك السلام پسر عمو . من اميد داشتم كه چنين جايى به من سلام نكنى .
گفت : مرا ببخش معذرت ميخواهم . فرمود خداوند بلطف و كرمش مرا نجات بخشيد او را سپاسگزارم امر كرد آن جناب را خارج كنند . به خدا قسم درندهاى از ايشان تعقيب نكرد .
وقتى مقابل هارون آمد او را در بغل گرفت او را بمجلس خود برد و بالاى تخت نشانده گفت : پسر عمو در صورتى علاقه داشته باشى پيش ما بسر برى با كمال احترام و آسايش خواهى بود دستور داديم براى شما و خانوادهتان لباس و پول بياورند .
امام عليه السّلام فرمود : بمال و لباس احتياجى ندارم ولى در ميان قريش اشخاص تنگدستى هستند كه بين آنها تقسيم خواهد شد گروهى را نام برد كه براى هر كدام مقدارى مال و لباس بخشيد .