« 1 » . با خود گفتم : عجب ساحرى است به خدا باز متوجه من شده فرمود :
« 2 » . از آنجا برگشتم و معتقد بامامت شدم و يقين كردم او حجت خدا و امام بر مردم است و ايمان آوردم . رجال كشى - احمد بن محمّد بن كلثوم سرخسى گفت يكى از دوستان بنام ابى زينبه از من راجع به احكم بن بشار مروزى پرسيد كه جريان اثرى كه روى حلق او بود ميداني . من ديده بودم كه روى حلق او اثرى مثل يك خط بود گوئى گردنش را بريدهاند . گفتم من چندين مرتبه از او پرسيدم كه اين چه اثرى است ولى جواب نداد . آن مرد گفت ما هفت نفر بوديم در زمان حضرت جواد ساكن يك اطاق بوديم در بغداد . يك روز عصر احكم رفت و آن شب را برنگشت . نيمه شب نامهاى از طرف حضرت جواد رسيد كه نوشته بود دوست خراسانى شما گردنش را بريدهاند و در يك جل اسب پيچيدهاند و در فلان مزبله او را انداختهاند برويد او را بياوريد و به اين داروها كه ميگويم معالجهاش كنيد . رفتيم ديديم گردنش را بريدهاند و آنجا افتاده . آورديم و با همان دستوراتى كه داده بود معالجهاش كرديم خوب شد . احمد بن علي گفت جريان اين بود كه او در بغداد صيغهاى گرفته بود در خانه يك فاميلى . جريان را فهميده بودند او را گرفتند و پس از بريدن گردنش او را در جلى پيچيده در آن مزبله انداختند . رجال كشى - شاذويه بن حسن بن داود قمى گفت خدمت حضرت جواد رسيدم زنم حامله بود . عرضكردم فدايت شوم دعا بفرمائيد خداوند به من پسرى عنايت كند .