تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١
ماهرو را در اختيار من گذاشت كه هر يك جامى جواهر در دست داشتند با همان زيبائى و طنازى باستقبال حضرت جواد موقعى كه نشست در محلى كه براى داماد ترتيب داده‌اند بروند . امام عليه السّلام به هيچ كدام از آنها توجه نكرد . مردى بنام مخارق عودنواز بود و ضرب ميزد و ميخواند ريش بلندي داشت مأمون او را خواست . مخارق گفت اگر امرى در مورد كارهاى دنيا دارى من از عهده آن بر مىآيم ( منظورش اينست كه از من كار آخرت ساخته نيست ولى بازيگرى و نوازندگى هر چه بگوئى از من مىآيد ) . روبروى حضرت جواد عليه السّلام نشست شروع كرد به خواندن چنان با صداى بلند آغاز نمود كه تمام ساكنين خانه گرد او جمع شدند مشغول نواختن عود و خوانندگى شد ساعتى به كار خود سرگرم بود حضرت جواد عليه السّلام به او اعتنائى نگذاشت بجانب راست و چپ نيز توجه نكرد در اين موقع سر برداشت ، فرمود : ( اتق اللَّه ياذالعثنون ) از خدا بترس اى ريش دراز يك مرتبه مضراب و عود از دستش افتاد ديگر تا زنده بود نتوانست با آن دست كارى انجام دهد . مأمون پرسيد چه شد چنين شدى . گفت همين كه ابو جعفر حضرت جواد صداى خود را بلند كرد چنان وحشت مرا فرا گرفت كه هرگز ديگر خوب نخواهم شد . مناقب شهر آشوب - ابو هاشم جعفرى گفت در مسجد مسيب با حضرت جواد عليه السّلام نماز خواندم نمازى كه با ما خواند كاملا در وسط قبله قرار گرفته بود . گفت در مسجد درخت سدرى قرار داشت كه خشك شده و برگ نداشت . حضرت جواد آب خواست و كنار همان درخت وضو گرفت . درخت زندگى را از سر گرفت سبز شد و برگ داد و همان سال پر ميوه شد . محمّد بن سنان گفت خدمت حضرت امام علي النقى عليه السّلام رسيدم فرمود محمّد ! پيش آمدى براى خانواده فرج شد گفتم عمر مرد . شمردم بيست و چهار مرتبه فرمود