الحمد للَّه
. ميدانى آن ملعون بپدرم حضرت جواد عليه السّلام چه گفت ؟ عرضكردم : نه .
فرمود : با او در موردى صحبت ميكرد گفت من گمان مىكنم تو مست هستى . پدرم دست برداشته گفت خدايا اگر تو ميدانى كه من براى تو روزه گرفتهام و روزهدار بودهام به او مزه سرقت اموال و خوارى اسارت را بچشان ، به خدا قسم چيزى نگذشت كه مالش را غارت كردند و هر چه داشت بردند بعد او را اسير كردند اكنون كه مرده است .
مناقب و اعلام الورى - امية بن علي گفت من در مدينه با حضرت جواد عليه السّلام رفت و آمد داشتم همان موقعى كه حضرت رضا عليه السّلام در خراسان بود خويشاوندان و عموهايش خدمت آن جناب ميرسيدند و سلام ميكردند يك روز كنيز خود را خواست گفت به آنها بگو آماده عزادارى شوند .
وقتى از منزل خارج شدند به يكديگر گفتند نپرسيديم عزاى چه شخصى است . فردا نيز همين طور دستور داد كه آماده شوند . عرضكردند آقا ! عزاى كيست ؟ فرمود عزاى بهترين فرد روى زمين . پس از چند روز خبر شهادت حضرت رضا عليه السّلام رسيد . در همان روز كه حضرت فرمود از دنيا رفته بود .
در همين كتاب مىنويسد : محمّد بن فرج گفت حضرت جواد نامه نوشت كه خمس را برايم بفرستيد كه من جز امسال از شما نخواهم گرفت . در همان سال امام عليه السّلام از دنيا رفت .
كشف الغمه - ج 3 ص 215 - امية بن علي گفت در همان سال كه حضرت رضا عليه السّلام به مكه رفت و پس از انجام اعمال حج عازم خراسان شد من نيز در مكه بودم حضرت جواد با پدرش بود علي بن موسى الرضا عليه السّلام مشغول وداع با خانه خدا بود ، طوافش كه تمام شد به جانب مقام ابراهيم رفت و آنجا نماز خواند .
حضرت جواد روى شانه موفق بود كه او را گرد خانه طواف ميداد . حضرت جواد به طرف حجر الاسود رفت و در آنجا مدتى نشست . موفق عرض كرد : فدايت
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 52
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٢