تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 39

مساهمون:

ص٣٩
گفتم آقا مأمون حضرت رضا را از من مىخواهد چه جواب بدهم . فرمود به زودى برمىگردد ، هر پيامبرى كه در مغرب زمين از دنيا رود اگر وصى او در مشرق از دنيا رود خداوند بين آن دو جمع مىكند قبل از اينكه دفن شود . نيمى از شب گذشت يا بيشتر كه تابوت از سقف وارد شد و در جاى خود قرار گرفت . نماز صبح را كه خوانديم فرمود درب را باز كن اكنون اين ستمگر خواهد آمد به او بگو كار غسل و كفن حضرت رضا عليه السّلام پايان يافته . ابو الصلت گفت كنار درب رفتم برگشته به عقب نگاه كردم حضرت جواد را نديدم از كدام در خارج شد و كجا رفت در اين موقع مأمون چشمش به من افتاد گفت : حضرت رضا چه شد گفتم خدا اجر شما را افزون كند داخل خانه شد و لباسهاى خود را پاره كرد و خاك بر سر ريخت و مدتى شروع بگريه نموده ، بعد گفت مشغول غسل و كفن او شويد گفتم كارهايش تمام شده گفت چه كسى انجام داد گفتم پسر بچه‌اى آمد كه او را نشناختم گمان كنم فرزند حضرت رضا بود . گفت در قبه هارون قبر برايش بكنيد . گفتم حضرت رضا عليه السّلام درخواست كرده كه شما موقع حفر قبر آنجا باشيد گفت بسيار خوب صندلى آوردند نشست ، دستور داد طرف درب بكنيد سنگى پيدا شد قسمت راست و چپ هم طبق فرموده حضرت رضا نتوانستند بعد قسمت بالا را كه كندند . كنده شد همين كه آماده گرديد دستم را پائين قبر گذاشته آن كلمات را بر زبان جارى كردم آب و ماهىها پيدا شدند مقدارى نان ريز كردم خوردند بعد ماهى بزرگ پيدا شد همهء آن ماهىها را بلعيد و پنهان شد دستم را روى آب گذاشته كلمات را تكرار كردم آب فرو رفت همان دم كلمات را فراموش كردم ديگر يك حرف آن هم بيادم نيامد . مأمون گفت حضرت رضا به تو اين دستورها را داده بود گفتم آرى گفت پيوسته حضرت رضا در زندگى و بعد از مرگ نيز بما كارهاى شگفت انگيز خود را نشان ميداد .