تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧
برايم قبر ميكنند و امكان حفر هست تا به مقدارى كه ميخواهند ، وقتى از كندن فارغ شدند دستت را بگذار پائين قبر و اين كلمات را بخوان در اين موقع آب بيرون مىآيد بطورى كه قبر پر مىشود و چند ماهى كوچك در آب خواهند ديد وقتى آن ماهىها را ديدى مقدارى نان براى آنها خورد كن پس از خوردن نان يك ماهى بزرگ پيدا مىشود و تمام اين ماهىها را مىخورد بعد پنهان مىشود . ماهى كه پنهان شد دست خود را روى آب بگذار و همان كلمات سابق را بخوان آب فرو ميرود از مأمون بخواه كه موقع كندن آنجا باشد خواهد آمد تا تمام اين جريان‌ها را مشاهده كند . بعد فرمود هم اكنون فرستاده‌ى او مىآيد از پى من كه بيا اگر از پيش مأمون با سرباز خارج شدم هر چه مايلى از من بپرس اگر موقع خارج شدن ديدى سر خود را پوشيده‌ام حرف با من نزن فرستاده‌ى مأمون آمد حضرت رضا عليه السّلام لباسهاى خود را پوشيد و خارج شد من نيز از پى آن جناب رفتم . پيش مأمون كه رسيد از جاى حركت كرد صورتش را بوسيد و كنار خود نشاند مقابل مأمون يك ظرف كوچك بود كه انگور داشت . خوشه‌اى كه نصفش را خورده بود و باقيمانده‌اش آلوده بسم بود برداشت گفت اين انگور را برايم آورده بودند بر من گوارا نبود كه شما از آن نخوريد خواهش ميكنم ميل بفرمائيد فرمود مرا معاف‌دار . گفت : نه به خدا خوشحال ميشوم اگر ميل كنيد . سه مرتبه حضرت رضا از او عذر خواست و پيوسته مأمون آن جناب را قسم به محمّد و على عليه السّلام مىداد كه ميل كند بالاخره سه دانه ميل كرد عبا را بر سر كشيد و از پيش مأمون خارج شد . من پشت سر ايشان آمدم ولى حرفى نزدم داخل منزل شد اشاره كرد كه درب را ببندم ، درب را بستم داخل رختخواب خود شده خوابيد من وسط حياط بودم ناگاه ديدم پسر بچه‌اى كه موى بلند داشت وارد شد . با خود خيال كردم فرزند