بنى اسرائيل است كه با ما است هر كجا باشيم و در اختيار امام است .
من در مكه بودم يك تصميمى گرفتم كه هيچ كس جز خدا از آن خبر نداشت بمدينه كه رسيدم و خدمت حضرت جواد رفتم نگاهى به من نموده فرمود از آنچه در دل پنهان دارى استغفار كن دو مرتبه چنين فكرى نكنى ، بكر بن صالح راوى خبر گفت به محمّد گفتم چه در دل پنهان كرده بودى گفت به هيچ كس نخواهم گفت . گفت : يك پايم مبتلا به عرق مدنى شد .
يك روز قبل از اينكه مبتلا به اين ناراحتى شوم امام به من فرمود هر يك از شيعيان ما گرفتار دردى شود و صبر كند و شكيبا باشد خداوند براى او پاداش هزار شهيد را مينويسد از همان سفر وقتى به بطن مر رسيدم پايم درد گرفت و مبتلا به عرق مدنى شدم چند ماه گرفتار بودم سال بعد به مكه رفتم و خدمت حضرت جواد رسيده عرضكردم فدايت شوم براى پايم دعا كنيد نشان دادم كه اين پايم درد مىكند فرمود اشكالى ندارد ، اين پايت خوب است اما آن پاى سالمت را دراز كن پاى سالم را خدمتش گشودم دعائى خواند .
وقتى از خدمتش خارج شدم درد به همان پاى سالم افتاد متوجه شدم كه امام به همين جهت بر آن پا دعا خواند قبل از اينكه به درد بيايد . خداوند مرا از آن درد راحت نمود .
ارشاد مفيد - محمّد بن علي هاشمى گفت صبح روزى كه حضرت جواد با دختر مأمون ازدواج كرده بود خدمت ايشان رسيدم سر شب دوائى خورده بودم و اول كسى كه صبح وارد شد من بودم خيلى تشنه شدم نخواستم تقاضاى آب كنم همين كه ابو جعفر عليه السّلام چشمش به من افتاد فرمود تشنه هستى ؟ عرضكردم : آرى .
صدا زد غلام آب بياور من با خود گفتم حالا آب مسمومى مىآورند بايد بخورم از اين جهت اندوهگين شدم غلام آب آورد امام عليه السّلام لبخندى به من زد و به غلام فرمود آب را به من بده ، آب را گرفت مقدارى نوشيد بعد به من داد آشاميدم مدتى خدمت آن جناب بودم باز تشنه شدم . براى مرتبه دوم آب خواست و همانطور
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 42
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٢