حضرت رضا عليه السّلام باشد تا آن وقت ايشان را نديده بودم عرض كردم آقا از كجا آمدى درها كه بسته بود فرمود چيزى كه احتياج ندارى نپرس خدمت حضرت رضا عليه السّلام رفت . همين كه چشم على بن موسى الرضا عليه السّلام به او افتاد از جاى حركت كرده او را در آغوش گرفت و هر دو نشستند بعد عبا را بر سر كشيدند و با هم بصحبتى پنهانى پرداختند كه من نفهميدم در اين موقع حضرت رضا عليه السّلام در رختخواب دراز كشيد و حضرت جواد روكشى روى آن جناب انداخت وارد حياط شده فرمود ابا صلت ! عرضكردم : بلى آقاى من ! فرمود خدا اجر ترا در باره حضرت رضا افزون فرمايد گريهام گرفت فرمود گريه نكن برو تختهاى را براى غسل دادن با آب بياور تا شروع به غسل دادن ايشان بكنم . عرضكردم آب حاضر است ولى در خانه تختهاى براى غسل نيست مگر از خارج تهيه كنيم فرمود چرا در انبار هست وارد انبار شدم ديدم تختى هست كه قبلا آن را نديده بودم آن را با آب آوردم گفت كمك كن تا بدن شريفش را بالاى تخت بگذاريم ، پيكر حضرت رضا را روى تخت گذاشتيم . فرمود كنار برو تنها او را غسل داد بعد فرمود كفنش را بياور با كافور و حنوط گفتم تهيه نكردهايم فرمود در انبار هست داخل انبار شدم ديدم وسط انبار كفن با حنوط گذاشتهاند كه قبلا نبود كفن را آوردم به پيكر آن جناب آراست و حنوط كرد « 1 » . بعد فرمود از داخل انبار تابوت را بياور . خجالت كشيدم بگويم در انبار تابوت نيست داخل شده ديدم تابوتى است كه قبلا آنجا نديده بودم و تابوت را آوردم پيكر امام را در آن گذاشت فرمود بيا نماز بخوانيم بر بدن امام عليه السّلام نماز خواند خورشيد غروب كرده بود نزديك نماز مغرب بود نماز مغرب را نيز خواند با نماز عشا ، نشستيم بصحبت كردن سقف شكافته شده و تابوت به آسمان رفت .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 38
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٨
هامش
( 1 ) حنوط كافورى است كه بر پيشانى و كف دستها و سر زانوها و سر دو انگشت بزرگ پاى ميت ميمالند .