رو بوزير خود نموده گفت اين چه تفسيرى دارد . گفت خيال ميكنم حضرت رضا خواسته بشما بفهماند كه مثل اين ماهىهاى كوچك مختصرى از زندگى بهره ميبريد بعد يك نفر از وابستگان و ارادتمندان آنها پيدا مىشود مثل اين ماهى بزرگ و دولت بنى عباس را منقرض مىكند .
پس از دفن ، مأمون گفت بايد آن كلمات را به من بياموزى قسم به خدا خوردم كه از خاطرم رفته يك كلمه آن را به ياد ندارم قبول نكرد و تهديد بقتل نمود در صورتى كه به او ياد ندهم و دستور داد زندانيم كنند هر روز مرا مىخواست و ميگفت يا به من بياموز و گر نه كشته ميشوى من نيز پيوسته قسم ياد ميكردم كه بخاطر ندارم يك سال گذشت دلم گرفت شب جمعهاى بود غسل كردم و آن شب را به شبزندهدارى در ركوع و سجود و گريه و زارى بسر بردم و از خدا نجات خود را مىخواستم .
نماز صبح را كه خواندم ناگاه ديدم حضرت جواد آمد فرمود ابا صلت دلت گرفته عرضكردم آرى به خدا آقا فرمود اگر كار امشب را قبلا انجام ميدادى خدا نجاتت مىداد مثل الان .
سپس فرمود حركت كن . عرضكردم كجا آقا زندانبانها درب زندانند چراغ جلو آنها ميسوزد . فرمود حركت كن آنها ترا نمىبينند ديگر با ايشان روبرو نخواهى شد از زندان كه خارج شديم فرمود مايلى بكدام طرف به روى .
گفتم بهرات منزلم ميروم فرمود عباى خود را روى صورت بكش اين كار را كردم دست مرا گرفت گمان ميكنم مرا فقط از طرف راست بجانب چپ برگردانيد بعد فرمود صورت خود را بگشا همين كه گشودم آن جناب را نديدم خود را كنار درب منزل يافتم وارد شدم تا كنون ، با مأمون و مأمورين او روبرو نشدهام .
خرايج - حسن بن على وشاء گفت خدمت حضرت جواد بودم در صرياى مدينه از جاى حركت كرده فرمود همين جا باش ، با خود گفتم من آرزو داشتم از
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 40
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٠