تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 41

مساهمون:

ص٤١
حضرت رضا لباسى بگيرم اين كار را نكردم حالا وقتى حضرت جواد برگردد از ايشان تقاضا ميكنم كه جامه‌اى به من بدهند . قبل از تقاضا و قبل از اينكه خودشان برگردند توسط غلامى برايم پيراهنى فرستاد من هنوز همان جا بودم . غلام گفت مىفرمايد اين از لباسهاى حضرت رضا است كه با آن نماز خوانده . خرايج - احمد بن اورمه گفت زنى به من مقدارى زيور آلات و پول و لباس داد من خيال كردم تمام اينها مال خود اوست با اسباب و وسائلى كه ساير دوستان داده بودند بمدينه بردم تمام آنها را براى حضرت جواد فرستادم و در صورت نوشتم كه از طرف فلان زن اين اشياء و فلان كس فلان چيز را تقديم كردم در جواب نامه‌اى آمد كه از طرف كس فلان كس فلان چيز و از طرف آن دو زن اين اشياء رسيد خدا از آنها قبول كند و از تو راضى شود و ترا با ما در دنيا و آخرت قرار دهد . وقتى نام دو زن را ديدم شك كردم كه بايد اين نامه امام نباشد هر كس هست خيانت كرده زيرا من يقين داشتم كه يك زن اين وسائل را داد حالا كه مىبينم نام دو زن هست به آورنده نامه بد گمان شدم وقتى به وطن خود باز گشتم همان زن آمده گفت امانتهاى مرا رساندى گفتم آرى گفت امانت خواهرم را نيز دادى گفتم كسى ديگرى در آن اشياء با تو شريك بود گفت بلى فلان چيزها مال من بود و بقيه متعلق بخواهرم بود گفت چرا ، همه را رساندم . خرايج - محمّد بن فضيل صيرفى گفت نامه‌اى به حضرت جواد نوشتم و در آخر نامه اضافه كردم كه آيا سلاح پيغمبر نزد شما هست ولى فراموش كردم نامه را بفرستم . امام عليه السّلام نامه‌اى به من نوشت كه دستورهائى در آن داده بود و در آخر نامه نوشته بود كه سلاح پيامبر اكرم پيش من است سلاح آن جناب مانند تابوت