ايشان كمترين ناراحتى از آنچه ما گرفتار شديم نديد .
خرايج - روايت كرده كه حضرت جواد روزى بما فرمود شما در فلان روز راه را گم ميكنيد در فلان مكان و در فلان محل به راه برميگرديد مقدارى از شب گذشته بود گفتم او براههاى شام وارد نيست ، همان طورى كه فرموده بود پيش آمد .
خرايج - عمران بن محمّد گفت برادرم زرهي داد كه به حضرت جواد بدهم با مقدارى اسباب آنها را آوردم ولى زره را فراموش كردم . همين كه خواستم از خدمتش مرخص شوم فرمود زره را هم بياور .
مادرم تقاضا كرده بود كه پيراهنى از آن جناب بگيرم براى او فرمود احتياجى ندارد خبر رسيد كه او بيست روز قبل فوت شده .
خرايج - محمّد بن اورمه گفت معتصم گروهى از وزيران خود را خواست به آنها دستور داد بدروغ گواهى دهند كه محمّد بن على بن موسى تصميم خروج و قيام دارد بعد حضرت جواد را خواست گفت تصميم دارى قيام كنى در دولت من . فرمود : به خدا قسم چنين تصميمى ندارم .
معتصم گفت فلان كس و فلانى شهادت ميدهند بر كار تو آنها را حاضر كردند . گفتند صحيح است ما اين نامهها را از بعضى غلامان تو بدست آوردهايم .
حضرت جواد در اطاق جلو بود دستهاى خود را بلند كرده گفت خدايا اگر دروغ ميگويند اينها را بگير . يك مرتبه ديدم اطاق جلو چنان به حركت در آمد ميرود و مىآيد هر كدام از ايشان تصميم حركت كردن ميگيرد به زمين مىافتد . معتصم صدا زد يا ابن رسول اللَّه من از حرف خود توبه ميكنم از خدا بخواه كه اطاق از حركت بايستد . گفت خدايا اطاق را آرام فرما تو ميدانى ايشان دشمن تو و منند ، اطاق آرام گرفت .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 33
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٣