نامه را نوشتم به مسجد رفتم تا دو ركعت نماز بخوانم و از خدا صد مرتبه در خواست كنم كه اگر صلاح است نامه را بفرستم در قلب من القا شود اگر بقلبم القا نشد نامه را پاره كنم در همين بين ديدم يك نفر كه جامههائى را درون پارچهاى پيچيده از كاروانيان پيوسته جستجوى محمّد بن سهل قمى را مىكند بالاخره پيش من آمد گفت : اين لباسها را مولايت داده دو پيراهن است .
احمد بن محمّد گفت خدا شاهد است وقتى فوت شد من او را غسل دادم و در همان پيراهنها كفن كردم .
خرايج - احمد بن حديد گفت با قافله بعنوان برگزارى حج خارج شدم .
دزدها سر راه بر ما گرفتند و اموالمان را بردند . وارد مدينه كه شدم حضرت جواد را در بين راه ديدم در خدمت آن جناب بمنزلش رفتم . جريان را عرضكردم مقدارى لباس برايم دستور داد بياورند و پولى نيز داد فرمود بين دوستان خود تقسيم كن به نسبت مقدارى كه دزد از آنها برده من تقسيم كردم ديدم آن پول كاملا مساوى با همان مقدارى بود كه از آنها دزديده بودند .
خرايج - يحيى بن ابى عمران گفت گروهى از اهالى رى خدمت حضرت جواد رسيدند ميان آنها مردى زيدى مذهب بود . آنها مسائلى سؤال كردند حضرت جواد بغلام خود فرمود دست اين مرد را بگير و خارج كن مرد زيدى گفت :
« اشهد ان لا إله الا اللَّه و ان محمّدا رسول اللَّه و انك حجة اللَّه » گواهى بوحدانيت خدا و پيامبرى محمّد مصطفي و امامت شما مىدهم .
خرايج - صالح بن داود يعقوبى گفت وقتي حضرت جواد تصميم گرفت باستقبال مأمون رو و در يك قسمت شام بغلام خود دستور داد ، دم مال سواريش را ببندد روزى بسيار گرم بود كه آب پيدا نميشد يكى از همراهان امام گفت وارد بسوارى نيست نميداند چه وقت دم مال را مىبندند حالا وقت اين كار نيست .
راوى گفت هنوز مسافتى نه پيموده بوديم كه در فلان محل راه را گم كرديم داخل يك باطلاق شديم كه لباسها و اسبابهايمان آلوده و خراب شد اما
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 32
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٢