تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 31

مساهمون:

ص٣١
حديث نموده از سيد محمّد بن حسين حسينى گرگانى او از پدر خود و پدرش از ابو الحسين طاهر بن محمّد جعفرى ايشان از احمد بن محمّد عطار و او از عبد اللَّه بن جعفر حميرى و ايشان از ابو هاشم جعفرى نقل مىكند . خرايج - صالح بن عطيه اصحب گفت به حج رفته بودم . خدمت حضرت جواد رسيدم و شكايت از تنهائى كردم فرمود هنوز از مكه خارج نشده‌اى كنيزى خواهى خريد كه خداوند از او برايت پسرى خواهد داد عرضكردم آقا شما هم تشريف مىآوريد با هم برويم ( براى كنيز خريدن ) فرمود آرى سوار شد و پيش برده فروش رفت اشاره بكنيزى نموده فرمود آن را بخر من همان كنيز را خريدم خداوند پسرم محمّد را از او به من عطا فرمود . خرايج - اميّة بن على قيسى گفت : من و حماد بن عيسى خدمت حضرت جواد عليه السّلام رسيديم تا خداحافظى كنيم فرمود تا فردا باشيد حركت نكنيد وقتى از خدمتش خارج شديم حماد گفت من كه بايد بروم چون اسباب و وسايل مرا برده‌اند و همراهانم رفته‌اند گفتم من هستم . حماد رفت همان شب سيلى آمد و حماد در آن سيل غرق شد . قبر او در محلى بنام سياله است . خرايج - عمران بن محمّد اشعرى گفت خدمت حضرت جواد رسيدم و كارهاى خود را انجام داده عرضكردم ام الحسن سلام رساند و تقاضا كرد يكى از جامه‌هاي خود را لطف فرمائيد كه با آن كفن كند . فرمود : ديگر احتياج ندارد . من از خدمتش مرخص شدم ولى معنى اين حرف را كه ديگر احتياجى ندارد نفهميدم بعد خبر آمد كه سيزده يا چهارده روز پيش از دنيا رفته است . خرايج - محمّد بن سهل بن يسع گفت من ساكن مكه بودم بعد بمدينه رفتم . خدمت ابو جعفر ثانى حضرت جواد رسيدم ميل داشتم از ايشان تقاضاى لباسى كنم كه بپوشم ولى موفق نشده خداحافظى كردم تصميم گرفتم خارج شوم گفتم نامه‌اى مينويسم و اين تقاضا را ميكنم .