تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 29

مساهمون:

ص٢٩

يك شب از شام بكوفه و از كوفه بمدينه و از آنجا تا مكه برد و بعد برگرداند بجاى اولت از زندان هم خارجت كند . علي بن خالد گفت از وضع او ناراحت شدم و دلم بحالش سوخت گفتم صبر كن تا ببينى چه مىشود ولى يك روز صبح كه رفتم از حالش جويا شوم ديدم سربازان و نگهبانان و زندانبانان و گروهى از اطرافيان اين طرف و آن طرف را مىگردند ، پرسيدم چه خبر است . گفتند آن مردى كه ادعاى نبوت كرده بود از شام آورده بودند از ديشب گم شده نميدانيم به زمين فرو رفته يا او را كبوترى به آسمان برده . علي بن خالد چنانچه توضيح داديم قبلا زيدى مذهب بود كه پس از اين جريان امامى و شيعه شد با اعتقادى كامل . خرايج - ابو هاشم جعفري گفت : خدمت ابو جعفر ثانى ( حضرت جواد ) رسيدم سه نامه داشتم كه هيچ كدام فرستنده آنها معين نبود خودم هم نمىدانستم نامه‌ها مال كيست . خيلى افسرده بودم از اين وضع . امام جواد عليه السّلام يكى از نامه‌ها را برداشته فرمود : اين نامه زياد بن شبث است « 1 » نامه ديگر را برداشت فرمود اين نامه از محمّد بن ابى حمزه است نامه سوم را فرمود اين نامه فلان كس است . آن وقت من متوجه شدم و يادم آمد كه نامه‌ها از كيست . در اين موقع نگاهى به من نموده لبخندى زد . خرايج - حميرى نقل كرد كه ابو هاشم گفت كه حضرت جواد به من سيصد دينار داد در يك كيسه فرمود آنها را بده بفلان پسر عمويم . او خواهد گفت مرا راهنمائي كن مىخواهم فلان جنس را بخرم او را راهنمائى كن . گفت پولها را به او دادم از من درخواست كرد فروشنده‌اى را معرفى كنم كه از او جنس بخرد من او را راهنمائى كردم . خرايج - ابو هاشم گفت ساربان من درخواست كرد كه با حضرت جواد صحبت

هامش
( 1 ) نسخه ديگر ريان بن شبيب است .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 29 | العلامة المجلسي / موسى خسروى