وكيل گفت : من هنوز بيدار بودم كه صداى قفل در بها را شنيدم كه باز ميشد تا بالاخره امام عليه السّلام آمد جلو درب خانه فرمود : از خدا بترسيد . فردا صبح دستور داد غلام را بفروشند و مرا از خانه خارج كرد .
سفيان بن محمد ضبعى گفت : نامهاى به حضرت عسكرى نوشتم و درخواست كردم وليجه را كه در آيه شريفه است
وَ لَم يَتَّخِذُوا مِن دُون اللَّه وَ لا رَسُولِه وَ لَا الْمُؤْمِنِين وَلِيجَةً
تفسير فرمايد .
من در دل با خود فكر كردم ولى در نامه ننوشتم مؤمنين كه در اين آيه ذكر شده كيانند .
در جواب نامهى من نوشت : وليجه كسى است كه مقامش از امام پائينتر باشد و تو در دل فكر كردى كه مؤمنين در اين آيه كيانند » آنها ائمه معصومين عليهم السّلام هستند كه بر خداوند توكل و اعتماد نمودهاند خداوند اجازه داده كه به ايشان اعتماد نمايند .
اشجع بن اقرع گفت : نامهاى خدمت حضرت عسكرى عليه السّلام نوشتم تقاضا كردم در باره ناراحتى چشمم دعا بفرمايد ، يكى از چشمهايم كور شده بود چشم ديگر نيز در حال از بين رفتن بود ، در جواب من نوشت : خداوند جلوگيرى از چشمهايت نموده چشم خوب را برايت نگهداشته است در آخر نامه نوشته بود خداوند به تو اجر دهد و ثواب نيكو عنايت كند من غمگين شدم و در خانواده خود كسى را در نظر نداشتم كه مرده باشد پس از چند روز خبر فوت فرزندم طيب آمد فهميدم اين تسليت مربوط به او است .
عمر بن ابى مسلم گفت : شخصى از اهالى مصر وارد سامرا شد بنام سيف بن ليث ميخواست دادخواهى و شكايت كند پيش مهتدى از شفيع خادم كه باغ او را غصب نموده بود و خودش را از آنجا بيرون كرده ، ما راهنمائى كرديم كه نامهاى براى حضرت عسكرى عليه السّلام بنويسد و تقاضا نمايد كه آن جناب در كارش چاره - سازى فرمايد .