احوال ترا مطلع هستيم و ما خبر داريم متوجه باش « 1 » . ادريس بن زياد گفت : من در باره ائمه عليهم السّلام معتقد بسخنى بس بزرگ بودم ( خدائى ) بجانب سامرا رفتم براى ديدن حضرت عسكرى وارد شدم آثار سفر و خستگى آن در قيافهام آشكارا بود خود را در سر حمامى انداختم و بخواب رفتم از خواب بيدار نشدم مگر بوسيله شلاق حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام كه مرا با آن بيدار كرد چشم باز كرده سلام كردم و از جاى حركت كرده پاى مباركش را بوسه زدم آن جناب سوار بود و غلامان اطرافش را گرفته بودند . در همان برخورد اول فرمود : ادريس
» « 2 » عرضكردم آقا همين كافى است من آمده بودم كه در همين مورد از شما سؤال كنم ، امام از من رد شد و رفت . حمزة بن محمّد سروى گفت : در مضيقه مالى قرار گرفتم و تصميم گرفتم بروم پيش پسر عمويم يحيى بن محمّد در حرّان در ضمن نامهاى براى امام عليه السّلام نوشتم و تقاضاى دعا كردم . حضرت عسكرى در جواب نامه من نوشت از مسافرت صرف نظر كن خداوند گرفتاريت را رفع خواهد كرد و پسر عمويت از دنيا رفته . همانطور كه امام عليه السّلام فرمود اتفاق افتاده بود و ارث او به من رسيد . اسحاق گفت : يحيى قنبرى گفت : حضرت عسكرى وكيلى داشت كه خانهاى را به او اختصاص داده بود و براى او خدمتكارى سفيد پوست بود . وكيل پيوسته ميخواست با خادم آميزش جنسى داشته باشد اما او امتناع ميورزيد جز اينكه او را با شراب مست كند چارهاى نديد بالاخره به او شراب داد و غلام را پيش خود آورد بين او و حضرت عسكرى عليه السّلام سه درب فاصله بود كه هر سه قفل داشت .