تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤
فرمود : قسم دروغ به خدا ميخورى مگر دويست دينار فلان جا پنهان نكرده‌اى ؟ اين سخن من نه براى اينست كه به تو چيزى ندهم غلام هر چه با تو هست به او بده غلام مبلغ صد دينار به من داد . بعد فرمود : تو در حساسترين موقعى كه احتياج به آن پولهائى كه پنهان كرده‌اى پيدا ميكنى از دست يافتن به آن پول محروم خواهى شد . امام عليه السّلام راست گفت . زيرا پولى كه به من لطف كرد خرج كردم احتياجى بسيار شديدى پيدا نمودم كه ديگر هيچ راهى براى گذران خود نداشتم رفتم از پى پولهائى كه دفن كرده بودم هر چه گشتم آنها را پيدا نكردم بعد متوجه شدم فرزندم جاى پولها را ميدانسته برداشته و فرار نموده است . در كتاب نجوم مينويسد : محمّد بن هارون گفت : مرا پدرم با يكى از ياران ابو القلا صاعد نصرانى فرستاد تا از او بشنوم جريانى را كه از پدرش نقل مىكند راجع بمولايمان امام حسن عسكرى عليه السّلام وقتى پيش او رفتم مردى بزرگوار و شريف بنظرم رسيد علت آمدن خود را نقل كردم مرا نزديك خود نشاند . گفت : پدرم نقل كرد كه من و برادرانم با گروهى از اهل بصره براى شكايت از فرماندار بسامرا رفتيم روزى در سامرا برخورد كرديم بمولا ابو محمّد حسن ابن على عليه السّلام كه روى سر پارچه نازكى داشت و بر دوش ردائى ، با خود گفتم بعضى از مسلمانان مدعى هستند كه اين مرد غيب ميداند اگر واقعا عالم بغيب است پارچه‌اى را كه بسر بسته جلو سر را به عقب بياورد ديدم همين كار را كرد . باز با خود گفتم اين يك اتفاقى بود اگر عالم بغيب باشد ردا را برميگرداند طرف چپ را براست و راست را به چپ همين كار را نيز كرد در اين موقع نزديك من بود و مىآمد روى به من كرده فرمود : صاعد چرا خود را مشغول خوردن غذاى مطبوعى كه دارى نميكنى و مشغول خوردن چيزى شده‌ايكه از آب آفريده شده و تو از خاك . گفت : ما