تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
در جواب نوشت : خداوند پسرهائى به تو ميدهد . چهار پسر برايم متولد شد . خرايج - حلبى گفت : ما در محله عسكر اجتماع كرده منتظر تشريف آوردن امام حسن عسكرى بوديم چون روز بيرون آمدن امام بود دستور امام رسيد كه هيچ كدام به من سلام نكنيد و نه با دست و نه با سر به طرف من اشاره كنيد زيرا براى شما خطر دارد . كنار من جوانى ايستاده بود گفتم از كجا هستى - گفت اهل مدينه‌ام . گفتم : اينجا چرا آمده‌اى گفت در بين ما راجع بامامت حسن عسكرى اختلاف بوجود آمده آمده‌ام از نزديك ايشان را ملاقات كنم . و چيزى بشنوم تا برايم ثابت شود و قلبم تسكين يابد من از اولاد ابى ذر غفارى هستم . در همين بين حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام با خادم خود خارج شد همين كه روبروى ما رسيد نگاهى بجوانك كرده فرمود : تو از فرزندان ابى ذر غفارى هستى جوابداد آرى گفت مادرت حمدويه چطور است گفت خوب امام رد شد . من بجوان گفتم قبل از اين مرتبه ايشان را ديده بودى و مىشناختى ، گفت : نه گفتم پس همين دليل برايت كافى است گفت كمتر از اين هم مرا كافى بود . خرايج - يحيى بن مرزبان گفت : با مردى از اهل سيب كه چهره‌اش حاكى از خوبى بود برخورد كردم گفت : پسر عموئى دارم كه در باره امامت حضرت عسكرى و ساير امامان با من مخالف است و پيوسته بحث مىكند به او گفتم من نيز بامامت ايشان معتقد نمىشوم تا علامت و نشانه‌اى نبينم . وارد سامرا شدم براى كارى ناگهان مشاهده كردم حضرت عسكرى مىآيد با خود گفتم : اگر دستش را بسر كشيد و آن را گشود و نگاه كرد دو مرتبه برگرداند معتقد بامامتش خواهم شد . همين كه به من رسيد دست خود را بسر كشيد و باز كرد بعد چنان چشمانش به نظر من درخشيد بعد برگرداند . سپس فرمود : يحيى پسر عمويت كه با تو در باره امامت بحث داشت چه شد