تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤
حسن عسكرى عليه السّلام با غلامان خود به زبان محلى آنها صحبت ميكرد ، بعضى رومى و برخى ترك و بعضى از صقالبه بودند من از اين جريان در شگفت بودم با خود ميگفتم : اين شخص در مدينه متولد شده چگونه به اين زبانها آشنا است اين جريان را به كسى نگفتم تا حضرت امام على النقى عليه السّلام از دنيا رفت من اين جريان را در دل با خود هميشه ميگفتم روزى آن جناب روى به من نموده فرمود : خداوند پيشوا و امام را از بين ساير مردم ممتاز و برجسته مينمايد و به او هر چيزى عنايت مىكند به همين جهت تمام زبانها و نژادها و اتفاقها را ميداند اگر غير از اين باشد فرقى بين امام و ساير مردم نخواهد بود . خرايج - مالكى از ابن فرات نقل كرد كه گفت : من در سامرا كنار خيابان نشسته بودم خيلى علاقه داشتم فرزندى داشته باشم در اين موقع امام ابو محمّد حضرت عسكرى سواره از آنجا رد شد عرضكردم شما فكر ميكنى من داراى فرزند بشوم با سر اشاره كرد آرى ، گفتم : پسر باز با سر اشاره كرد نه خداوند به من دخترى عنايت كرد . خرايج - على بن يزيد معروف بابن رمش گفت : پسرم احمد مريض شد بجانب محله عسكر رفتم در آن موقع پسرم در بغداد بود نامه‌اى براى حضرت عسكرى نوشته تقاضاى دعا كردم در جواب من نوشت مگر نميدانى هر چيزى مدتى دارد . پسرم از دنيا رفت . خرايج - ابو سليمان محمودى گفت : نامه‌اى خدمت حضرت عسكرى نوشتم و تقاضاى دعا كردم كه خداوند به من فرزندى بدهد در جواب نوشت خداوند ترا فرزندى عنايت خواهد كرد و در باره او به تو صبر ميدهد داراى پسرى شدم ولى از دنيا رفت . خرايج - محمّد بن على بن ابراهيم همدانى گفت : نامه‌اى خدمت حضرت عسكرى نوشتم و تقاضا كردم از جهت تبرك دعا فرمايند خداوند از همسرم كه دختر عموى من بود فرزندى به من عنايت كند .