تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
سياه بيرون آورد حضرت امام حسن عليه السّلام آن را در دست گرفت آنگاه فرمود حالا تقاضاى باران كن دعا كرد و طلب باران نمود آسمان كه قبلا ابرى بود صاف شد و خورشيد بيرون آمد . خليفه گفت اين استخوان چيست ؟ امام عليه السّلام فرمود اين مرد بقبر يكى از انبياء گذشت اين استخوان بدست او آمد استخوان پيامبرى را نميگشايند مگر اينكه باران بشدت مىبارد . خرايج - ابو سليمان گفت : ابو القاسم حبشى نقل كرد كه هر سال اول شعبان به زيارت امام عسكرى عليه السّلام وارد سامرا ميشدم بعد در نيمه شعبان حضرت حسين عليه السّلام را زيارت ميكردم يك سال قبل از شعبان وارد سامرا شدم با خود گفتم ديگر در ماه شعبان براى زيارت نخواهم آمد . ماه شعبان كه شد تصميم من عوض شد و گفتم زيارتى را كه هر سال انجام ميدادم ترك نخواهم كرد بجانب سامرا رهسپار شدم هر وقت وارد محلهء عسكر مىشدم بوسيله نامه يا پيغام به امام عسكرى عليه السّلام اطلاعى ميدادم اما اين مرتبه گفتم زيارت خود را مشوب و مخلوط باغراض دنيوى نكنم به صاحب منزل خود گفتم به كسى اطلاع نده كه من آمده‌ام . يك شب در آنجا اقامت كردم ديدم صاحب منزل دو سكه طلا برايم آورد و لبخند مىزند در حال تعجب گفت : اين دو دينار را امام براى من فرستاده است و فرموده است به حبشى بگو : « من كان في طاعة اللَّه كان اللَّه في حاجته » هر كه در راه فرمانبردارى خدا باشد خدا نياز او را بر طرف مىكند . خرايج - بذل غلام حضرت عسكرى گفت : موقعى كه امام در خواب بود ديدم نورى از سر مباركش بجانب آسمان ساطع است . خرايج - على بن زيد بن على بن الحسين بن زيد گفت : خدمت حضرت ابو محمّد امام عسكرى عليه السّلام رسيدم نشسته بودم ناگهان يادم آمد كه پنجاه دينار داخل شال خود پنهان كرده بودم و حالا نيست خيلى ناراحت شدم اما چيزى نگفتم و نه جريان را اظهار كردم حضرت امام عسكرى رو به من نموده فرمود ان شاء اللَّه محفوظ