تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
هادى رسيد . گفت من جريانى را برايت نقل مىكنم كه پدرم براى من نقل كرده . پدرم گفت : من كاتب معتز بودم با او وارد خانه‌اى شدم ديدم متوكل روى تخت نشسته معتز سلام كرده ايستاد منهم پشت سر او ايستادم سابق هر وقت معتز وارد ميشد متوكل به او احترام مىگذاشت و دستور نشستن ميداد مدتى سر پا ايستاد مرتب پاهاى خود را جابجا مىكرد و متوكل اجازه نشستن نميداد . ديدم چهره متوكل پيوسته تغيير مىكند و رو به طرف فتح بن خاقان كرده گفت همين است كسى كه در باره‌اش آن حرفها را ميزنى اين سخن را مرتب تكرار مىكرد . فتح بن خاقان نيز او را تسكين ميداد مىگفت اين حرفها دروغ است ولى متوكل بيشتر خشمگين ميشد و مىگفت به خدا اين ظاهر ساز كافر را خواهم كشت كه ادعاى دروغ مىكند و بر سلطنت من خورده مىگيرد . در اين موقع دستور داد چهار نفر از اهالى خزر برايم حاضر كن . مأموران حاضر شدند . به هر كدام شمشيرى داد به آنها دستور داد وقتى حضرت هادى وارد شد با شمشير به او حمله كنند . با خود مىگفت به خدا قسم پس از كشتن بدنش را آتش ميزنم . من پشت سر معتز ايستاده بودم . در پناه پرده . در همين موقع حضرت ابو الحسن امام هادى وارد شد مأمورين پيش او دويده ، گفتند آمد من ديدم امام در موقع آمدن لبهايش بدعائى تكان مىخورد و هيچ ناراحتى و وحشتى ندارد تا متوكل چشمش به امام افتاد خود را از تخت به زير انداخت و خود را به آن جناب رساند دست و پيشانى او را بوسيد در حالي كه شمشير در دست داشت مىگفت آقا يا ابن رسول اللَّه اي بهترين خلق خدا پسر عمو و مولايم يا ابا الحسن . امام عليه السّلام ميفرمود چه شده مرا ببخش از اين جريان . متوكل گفت : آقا چه چيز موجب تشريف فرمائى شما در اين موقع گرديده ؟ ! فرمود پيكى از طرف شما