يك نفر را بفرستيد . پيك رفت .
پس از مراجعت گفت : فرموده است مدفوع گوسفند را با گلاب مخلوط كنيد آن را بگذاريد روى دمل ان شاء اللَّه سودمند خواهند بود .
كسانى كه حضور داشتند از اين دارو خنده كرده مسخره نمودند . فتح گفت :
چه اشكالى دارد گفتار ايشان را تجربه كنيم . به خدا من اميدوارم كه با همين دوا خوب شود . مدفوع گوسفند حاضر شد و با گلاب مخلوط كرده روى دمل گذاشتند .
سرباز كرد و هر چه درون آن بود خارج شد . خبر خوب شدن متوكل را بمادرش بشارت دادند . ده هزار دينار براى امام عليه السّلام فرستاد در كيسهاى با مهر خود . متوكل از بيمارى نجات يافت .
پس از چند روز بطحائى ( كه از اولاد زيد بن حسن عليه السّلام است ) نسبت به حضرت هادى پيش متوكل سخن چينى كرد . گفت او سلاح جنگى جمع مىكند و مبالغى پول تهيه ديده است . متوكل سعيد حاجب را دستور داد كه شبانه به خانه امام حمله برد و هر چه پول و اسلحه يافت بياورد .
ابراهيم بن محمّد گفت : سعيد حاجب نقل كرد كه من شبانه به خانه حضرت ابو الحسن عليه السّلام رفتم و با خود نردبانى نيز بردم بالاى پشت بام رفتم آنگاه از پلكان پائين شدم در تاريكى شب در انديشه بودم چگونه وارد اطاق شوم در اين موقع امام از داخل اطاق مرا صدا زده ، فرمود : سعيد همان جا باش تا برايت شمع بياورند به زودى شمع آوردند داخل اطاق شدم امام جبهاى در تن داشت و شب كلاهى در سر و سجاده را روى حصير پهن كرده بود و روى قبله مشغول مناجات بود به من فرمود ميتوانى از تمام اطاقها بازديد كنى .
داخل اطاقها شدم ولى چيزى پيدا نكردم همان كيسه پولى كه مادر متوكل فرستاده بود با مهر خودش يافتم حضرت ابو الحسن فرمود زير جا نماز را نيز نگاه كن وقتى بلند كردم شمشيرى كه داخل غلاف بود و روپوش ديگرى نداشت مشاهده كردم آن را نيز برداشته براى متوكل بردم .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 177
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٧٧