آمده گفت متوكل شما را مىخواهد .
متوكل گفت دروغ گفته زنا زاده تشريف ببريد آقا ، روى بحاضرين نموده گفت فتح و تو عبيد اللَّه همچنين معتز از آقا و مولاى خود مشايعت كنيد .
تا چشم چهار نفر اهالى خزر به آن جناب افتاد به سجده افتادند . پس از رفتن امام ، متوكل آن چهار نفر را خواست و از مترجم تقاضا كرد گفتار آنها را ترجمه كند . آنگاه پرسيد براى چه دستورى كه دادم اجرا نكرديد .
گفتند : از ترس زيرا ديديم اطراف ايشان را صد نفر شمشيرزن گرفته كه مىترسيديم به آنها نگاه كنيم اين وحشت موجب انجام ندادن دستور شد در اين موقع رو به طرف فتح بن خاقان كرده ، گفت اين هم دوست تو در صورت فتح خنديد او هم به صورت متوكل لبخندى زد . گفت خدا را سپاس كه چهره او را درخشان نمود و حجتش را نورانى كرد .
ارشاد مفيد - حضرت أبو الحسن ثالث در صريا ( كه از دهات اطراف مدينه است ) روز نيمه ذى حجه در سال 212 متولد شد و در سامرا ماه رجب سال 254 از دنيا رفت و چهل و يك سال داشت .
متوكل آن جناب را بمأموريت يحيى بن هرثمه از مدينه بسامرا آورد در همان شهر ماند تا از دنيا رفت . مدت امامت آن جناب 33 سال بود مادرش كنيز فرزند دارى است كه سمانه نام داشت .
اعلام الورى - ص 344 و ارشاد - ابراهيم بن محمّد طاهرى گفت متوكل مبتلا بدملى بزرگ شد بطورى كه نزديك بود از بين برود هيچ كس جرات نداشت پاى او را جراحى كند .
مادرش نذر كرد اگر متوكل خوب شد مبلغ زيادى پول براى حضرت هادى عليه السّلام بفرستد .
فتح بن خاقان به او گفت : اگر پيغام بفرستى به اين مرد ( منظورش حضرت هادى عليه السّلام بود ) ممكن است داروئى براى تو تجويز كند كه شفا پيدا كنى . گفت :
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 176
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٧٦