تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
در اين موقع معلم دست از غذا كشيده گفت ترا به خدا اين حرف را از امام شنيدى ؟ گفتم : آرى . گفت بدان كه متوكل بيش از سه روز حكومت نخواهد كرد و از دنيا خواهد رفت متوجه خود باش هر احتياطى كه لازم است بكن مبادا مرگ او موجب زيان تو شود و اموال تو نابود گردد . گفتم : تو از كجا فهميدى گفت : قرآن را در مورد ناقه صالح نخوانده‌اى
تَمَتَّعُوا فِي دارِكُم ثَلاثَةَ أَيَّام ذلِك وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوب
سخن امام خلاف ندارد . زرافه گفت : به خدا قسم هنوز روز سوم نيامده بود كه منتصر بكمك بغاء و وصيف و تركان بر متوكل شوريدند و او را با فتح بن خاقان قطعه قطعه كردند بطورى كه پيكر آن دو از يك ديگر تميز داده نميشد خداوند قدرت او را از بين برد بعد از اين جريان من خدمت حضرت هادى رسيدم و جريان معلم فرزندم را براى ايشان نقل كردم . فرمود : راست گفته وقتى من از دست اينها آنقدر ناراحت شدم پناه بردم بگنجينه‌اى كه از آباء گرام خود بيادگار دارم كه بهتر از سلاحهاى جنگى و دژهاى محكم و هر نوع وسائل دفاعى است و آن دعاى مظلوم است كه از ستم ظالم ميخواند خداوند با همان دعا او را هلاك كرد . عرضكردم مولاى من اگر صلاح بدانيد آن دعا را به من بياموزيد . دعا در قسمت دعاى بحار الانوار نقل شده . اعلام الورى - ص 411 - صقر بن ابى دلف كرخى گفت وقتى متوكل مولايم ابو الحسن عسكرى عليه السّلام را زندانى كرد آمدم كه از آن جناب احوالپرسى كنم زرافى كه نگهبان بود به من نگاهى كرده دستور داد مرا ببرند پيش او . مرا بردند گفت حالت چطور است . گفتم خوب . گفت بنشين . من نشستم اما در فكر شدم كه اين چه كارى بود كردم كاش نيامده بودم در اين موقع مردم را از اطراف خود متفرق نمود آنگاه روى به من كرده گفت براى چه آمده‌اى ، گفتم كارى نداشتم گفت شايد آمده‌اى از حال مولايت بپرسى گفتم : مولايم كيست . مولاى من امير المؤمنين