وقتى چشمش بكيسه زر افتاد كه مهر مادرش بر آن است از پى مادر خود فرستاد آمد جريان كيسه زر را پرسيد ، گفت من نذر كردم اگر تو خوب شدى ده هزار دينار براى ابو الحسن عليه السّلام بفرستم پس از خوبشدنت برايش فرستادم ، اكنون مهر تو نيز روى كيسه است كه تكان نخورده ، كيسه ديگرى را گشود كه داخل آن چهار صد دينار بود .
دستور داد به آن بدره زر مادرش يك كيسه ديگر بيفزايند و گفت اينها را ببر پيش ابو الحسن با شمشير ، كيسهها و شمشير را برگرداندم ولى خجالت كشيدم پوزش خواسته ، گفتم آقا خيلى ناراحت شدم از اينكه بدون اجازه وارد خانه شما شدم چه كنم مرا مأمور كرده بودند .
سَيَعْلَم الَّذِين ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَب يَنْقَلِبُون
.
ارشاد مفيد - ص 309 - مينويسد : علت تبعيد كردن متوكل حضرت امام هادى را از مدينه بسامرا اين بود كه عبد اللَّه بن محمّد فرمانده سپاه و امام جماعت در مدينه بود بمتوكل از حضرت ابو الحسن سخن چينى كرد و مرتب در پى آزار ايشان بر مىآمد . امام از سعايت او خبر داشت نامهاى براى متوكل نوشت و در آن نامه ذكر كرد كه عبد اللَّه با او بدرفتاري مىكند و در سعايتي كه كرده دروغ گفته .
متوكل در جواب نامه امام تقاضا كرد كه بسامرا بيايد و در آنجا با كمال احترام و خوشى زندگى خواهد نمود . نامه چنين بود :
بسم اللَّه الرحمن الرحيم امير المؤمنين به قدر و مقام شما آشنا است و متوجه موقعيت فاميلى و خويشاوندى شما نيز هست و حق شما را مراعات مىكند و شما و خانوادهتان را مقدم ميدارد بطورى كه خوش بگذرانيد و شخصيت شما و آنها محفوظ باشد و در امن و امان با خاطرى آسوده بگذرانيد و حق واجب خدا را در مورد شما و خانوادهتان ادا خواهد نمود .
امير المؤمنين تصميم گرفته عبد اللَّه بن محمّد را از مقامى كه در مدينه دارد عزل كند زيرا رعايت حق شما را ننموده و موقعيت شما را سبك شمرده و سخن چينىهائى -