گريه مىكنى . جريان خود را براى آنها نقل كردم . گفتند اگر ما بجاى تو همان شخصى كه ميخواهد ترا بياندازد قرار بدهيم و تو آزاد شوى حاضرى به روى ساكن مدينه گردى گفتم : آرى .
آن ده نفر مأمور را گرفتند و از بالاى كوه پرت كردند بطورى كه كسى صداى او را نشنيد و نه آن مردان را ديدند آنها مرا اينجا آوردند و منتظرند كه من برگردم . پسرك از پدر خود وداع كرد و رفت .
پدر خدمت امام عليه السّلام رسيد و جريان را عرضكرد مردم بىاطلاع ميگفتند فلان كس افتاده و چنين و چنان شد ، امام عليه السّلام تبسم ميكرد و مىفرمود اينها آنچه ما ميدانيم خبر ندارند .
كشف الغمه - ج 3 ص 230 - محمّد بن طلحه گفت : امام على النقى عليه السّلام روزى براى كار مهمى از سامرا بجانب دهى رهسپار شد . مرد عربى بجستجوى آن جناب آمد . به او گفتند بفلان محل تشريف برده ، مرد عرب بجانب امام عليه السّلام رفت و ايشان را ملاقات كرد .
حضرت هادى از او پرسيد چه حاجت دارى ؟ گفت مرد عربى از كوفه هستم كه افتخار بمحبت و ولايت جد شما علي بن ابى طالب عليه السّلام دارم گرفتار قرض سنگينى شدهام كه چارهاى براى پرداخت آن ندارم جز لطف شما .
حضرت هادى عليه السّلام فرمود ناراحت نباش و خاطر آسودهدار همين جا باش تا موقع آن برسد فردا صبح به او فرمود من از تو خواهشى دارم مبادا هرگز مخالفت خواسته مرا بنمائى . مرد عرب گفت : مخالفت نخواهم كرد . امام عليه السّلام يادداشتى نوشت به خط خود و اعتراف كرد در آن كه مرد عرب از ايشان فلان مبلغ طلبكار است مبلغى را كه معين كرد بيش از مقدار قرض مرد عرب بود . فرمود اين يادداشت را بگير وقتى من بسامرا رفتم موقعي كه چند نفر در نزد من هستند بيا و مطالبه حق خود را بنما و خيلى سخت بگيرد و با درشتى از من بخواه مبادا بر خلاف اين دستور كارى بكني خدا را بر تو گواه مىگيرم . مرد عرب پذيرفت و يادداشت
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 155
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٥٥