مناقب - متوكل عتاب بن ابى عتاب را بجانب مدينه فرستاد تا علي بن محمّد عليه السلام را بسامرا بياورد . شيعيان ميگفتند آن جناب علم غيب دارد . عتاب اين مطلب را قبول نداشت وقتى از مدينه خارج شد چشمش به امام عليه السّلام افتاد كه بارانى پوشيده با اينكه هوا صاف بود . اما چيزى نگذشت كه ابر پيدا شد و شروع بباران آمدن كرد عتاب با خود گفت : اين يك دليل .
وقتى رسيدند بشط قاطول امام عليه السّلام مشاهده كرد كه عتاب ناراحت است پرسيد چرا ناراحتي گفت در فكر نيازهاى خود هستم كه از امير المؤمنين تقاضاى بر آوردن آنها را نمودهام . فرمود نيازهاى تو برآورده شده . فاصلهاى نشد كه يك نفر بعنوان مژده برايش اطلاع آورد كه حوائج و خواستههايش برآورده شده .
در اين موقع رو به امام عليه السّلام كرده گفت مردم معتقد هستند كه شما علم غيب دارى من خودم دو قسمت را تا كنون مشاهده كردهام .
معتمد در اصول - علي بن مهزيار گفت وارد سامرا شدم موقعى كه در امامت مشكوك بودم ديدم شاه براي شكار خارج شده در يك روز بهارى كه هوا نيز صاف است مردم تمام لباس تابستانى دارند . چشمم به حضرت هادى افتاد كه لباس بارانى پوشيده و بر اسب خود نيز روكش انداخته كه مانع از تر شدن آن است دم اسب را نيز بسته است مردم از كار آن جناب در شگفت بودند مىگفتند اين مرد مدنى ببين چه پوشيده با خود گفتم : اگر اين آقا امام مىبود چنين كارى را نمىكرد .
همين كه مردم از شهر خارج شدند چيزى نگذشت كه هوا بسرعت پر از ابر شد و باران شديدي شروع بباريدن كرد بطوري كه همه خيس و تر شدند ولى امام عليه السّلام از اين گرفتارى آسوده و راحت بود با خود گفتم چنين معلوم مىشود كه امام است .
تصميم گرفتم بروم بپرسم كه جنب اگر عرق كند عرق او چه صورت دارد چنين بدلم گذشت كه اگر صورت خود را گشود امام است . همين كه نزديكش
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 153
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٥٣