رسيدم صورت مبارك را گشوده فرمود اگر عرق جنب از حرام باشد و بلبانش برسد نبايد نماز در آن بخواند ، اما اگر جنابت او از حلال باشد اشكالى ندارد ديگر برايم در مورد امامت شك و شبههاى باقى نماند .
مناقب - ج 4 ص 415 - در كتاب برهان از دهنى نقل شده كه وقتى حضرت امام على النقى را بسامرا آوردند متوكل نسبت به آن جناب محبت مىكرد . روزى سبدي انجير بوسيله غلامى براى آن جناب فرستاد . در بين راه باران گرفت غلام داخل مسجدى شد . در آنجا ميل به خوردن انجير پيدا كرد سبد را گشود و از آن انجيرها خورد خدمت امام آمد موقعى كه آن جناب مشغول نماز خواندن بود .
يكى از خدمتكاران گفت براى چه آمدهاى ، او جريان آوردن انجير و خوردن آنها را براى غلام نقل كرد . خدمتكار گفت مگر تو نميدانى كه او از عمل تو مطلع است كه چه مقدار از انجيرها را خوردهاى . غلام چنان ناراحت شد كه گفتى قيامت بر پا شده ، با عجله خود را به منزل رسانيد . همين كه صداى پيك بلند شد خود و خانوادهاش شروع بلرزيدن كردند از آن پيش آمد .
حسين بن علي گفت : مردى خدمت امام علي النقى رسيد لرزه تمام پيكر او را گرفته بود ميگفت پسرم را بجرم محبت شما خانواده گرفتهاند ، امشب او را از بالاى فلان محل پرت خواهند كرد و در همان پائين بدنش را دفن مىكنند . امام عليه السلام فرمود : منظورت چيست و چه حاجت دارى . عرض كرد پدر و مادر چه ميخواهند ؟ فرمود برو پسرت سالم خواهد ماند ، فردا صبح پيش تو خواهد آمد .
فردا صبح پسرش آمد پرسيد پسر جان چه شد كه خلاص شدى . گفت همين كه قبر را كندند و آماده شد و دستهاى مرا نيز بستند ديدم ده نفر كه بوى خوش از آنها ساطع بود و سر وضعى پاك و پاكيزه داشتند آمدند . پرسيدند چرا
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 154
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٥٤