است .
على بن محمّد نوفلى گفت : از امام هادى عليه السّلام شنيدم مىفرمود اسم اعظم خدا هفتاد و سه حرف است كه آصف بن برخيا فقط يك حرف آن را ميدانست و همان حرف را بر زبان آورد فاصله بين خود و سبا را بيك چشم بهم زدن درنورديد و تخت بلقيس را براى سليمان آورد دو مرتبه زمين به حالت اول برگشت .
هفتاد و دو حرف از آن نزد ما است فقط يك حرف را خداوند به خود اختصاص داده و كسى مطلع نيست .
فاطمه دختر هيثم گفت در خانه حضرت ابو الحسن بودم موقعى كه جعفر متولد شد اهل خانه همه مسرور بودند . من به حضرت هادى عرضكردم شما چرا شادمان نيستيد فرمود خود را ناراحت مدار . گروهى كثير بواسطه او گمراه خواهند شد .
« اين همان جعفر معروف بكذاب است كه ادعاى امامت نمود پس از فوت امام حسن عسكرى عليه السّلام و ميراث امام را متصرف شد با اينكه حضرت ولى عصر را ديده بود و از وجود او اطلاع داشت » .
محمّد بن شرف گفت : در خدمت حضرت ابو الحسن هادى عليه السّلام در مدينه ميرفتم روى به من نموده فرمود تو ابن شرف نيستى ؟ ! عرضكردم چرا . خواستم مسألهاى از آن جناب بپرسم قبل از آنكه شروع بسؤال كنم فرمود مادر وسط خيابان و راه هستيم اينجا جاى سؤال نيست .
محمّد بن فضل بغدادى گفت براى حضرت هادى عليه السّلام نوشتم كه ما دو دكان داريم كه پدرمان رحمة اللَّه عليه براى ما به ارث گذاشته تصميم فروش آن را داريم ولى بمشكل برخورد كردهايم از خدا بخواه وسيله فروش آن را فراهم سازد به مبلغ مناسب و بخير و صلاح ما تمام شود . امام عليه السّلام جوابى در اين مورد نداد برگشتيم به بغداد مشاهده كرديم كه هر دو دكان آتش گرفته .
ايوب بن نوح گفت نامهاى براى حضرت هادى نوشتم كه آقا بچهاى در راه دارم از خدا بخواه پسرى به من عنايت كند . در جواب نوشت وقتى متولد شد نامش را
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 157
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٥٧