تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
ابو الحسن على بن محمّد در مدينه رسيدم فرمود از واثق چه خبر دارى ؟ گفت : فدايت شوم وقتى آمدم صحيح و سالم بود و من بتازگى او را ديده‌ام اكنون ده روز مىگذرد از ملاقاتم با او . فرمود اهل مدينه مىگويند مرده است . وقتى فرمود مردم مىگويند مرده است فهميدم منظورش از مردم خود آن جناب است بعد فرمود جعفر چه مىكند ( منظور امام متوكل است ) . گفتم : او بسيار ناراحت بود وقتى من آمدم بدستور واثق در زندان بسر مىبرد . امام عليه السّلام فرمود اكنون او زمامدار و فرمانروا است باز پرسيد ابن زيات چگونه بود گفتم مردم با او بودند و دستور ، دستور اوست فرمود اوضاعش از هم پاشيد و بسيار كارش خراب شد در اين موقع سكوت نموده بعد فرمود بايد بالاخره مقدرات خداى متعال و احكامش انجام يابد فرمود خيران ! واثق از دنيا رفت . جعفر متوكل بجاى او نشست و ابن زيات كشته شد پرسيدم چه وقت فرمود شش روز پس از خارج شدن تو . كافى - ج 1 ص 502 - يعقوب بن ياسر گفت متوكل بارها مىگفت در كار ابن الرضا ( منظورش حضرت هادى است ) حيران شده‌ام و مرا سخت ناراحت كرده هر چه كوشش كردم كه شراب بخورد و با من هم پياله شود نپذيرفت ، خيلى مراقب بودم كه فرصتى براى چنين كارى بدست آورم ممكن نشد . گفتند به او اگر در مورد او چنين فرصتى را نتوانستى بچنگ آورى اهميت ندارد برادرش موسى شرابخوار معروفى است و از ساز و نواز خيلى خوشش مىآيد و به مىگسارى و عشقبازى شهرت دارد او را از مدينه باينجا بياور در مقابل مردم ما او را ابن الرضا معرفى مىكنيم و مشهورش مينمائيم . متوكل از پى او فرستاد و با احترام وارد شد تمام بنى هاشم و سرهنگان و سرلشكران باستقبالش رفتند مردم با خود ميگفتند وقتى وارد شود متوكل دهى