تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
خواهى يافت . خرايج - ابو محمّد طبرى گفت : آرزو داشتم انگشترى از امام عليه السّلام داشته باشم نصر خادم دو درهم برايم آورد همان را انگشتر ساختم . گذارم به چند نفر افتاد كه مشغول شرب خمر بودند آنقدر اصرار كردند تا من يك يا دو جام نوشيدم انگشتر براى انگشتم آنقدر تنگ بود كه براى وضو نميتوانستم آن را بچرخانم صبح ديدم انگشتر نيست توبه كردم . خرايج - روايت شده كه متوكل يا واثق يا غير اين دو به سپاهيان كه تعداد آنها نود هزار سواره بود از ترك‌هاى ساكن سامرا دستور داد هر كدام توبره اسب خود را از خاك قرمز پر كنند و همه بياورند در وسط بيابانى روى هم بريزند اين كار را كردند . يك تپه بلند شد كه نام آن را تل المخالى ناميد . بالاى تپه رفت حضرت هادى را نيز خواست به آن جناب گفت : شما را خواستم تا تعداد سپاه مرا مشاهده كنى . دستور داده بود سپاهيان غرق در اسلحه با خود و زره بعالىترين صورت با كمال هيبت و اهميت از كنار تپه عبور كنند منظورش ترسانيدن كسانى بود كه احتمال ميداد بر او بشورند از همه بيشتر ترس از امام هادى عليه السّلام داشت كه مبادا يكى از خويشاوندان را امر كند بر او قيام نمايند . امام ابو الحسن هادى عليه السّلام فرمود ميل دارى منهم سپاه خود را به تو نشان دهم گفت : آرى . امام عليه السّلام دعا كرد ناگهان متوكل ديد ميان آسمان و زمين را از مشرق تا مغرب فوج‌هائى از ملائكه غرق در سلاح گرفته‌اند . افتاد بر روى زمين و بيهوش شد وقتى به هوش آمد امام عليه السّلام فرمود ما در دنيا با تو سر ستيز نداريم ما مشغول بامر آخرت هستيم از گمانى كه برايت پيدا شده نترس . خرايج - ابو محمّد بصرى از ابو العباس خالوى شبل منشى ابراهيم بن محمّد نقل كرد كه گفت صحبت از ابو الحسن حضرت هادى بميان آمد . به من گفت : يا ابا محمّد