تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
گفتم : بلى او را ميشناسم منظورت چيست ، گفت اگر كسى علم غيب در دنيا داشته باشد فقط او است . گفت جريانى از او برايت نقل كنم كه هرگز در باره كسى نشنيده‌اى و نه ديگرى شنيده است به شرط اينكه خدا را گواه بگيرى كه به هيچ كس بازگو نكنى . زيرا شغل من طبابت است و با سلطان رفت و آمد دارم و از آنجا زندگيم روبراه مىشود . شنيده‌ام خليفه او را از حجاز آورده از ترس اينكه مبادا مردم اطرافش را بگيرند و خلافت از بنى عباس خارج شود . گفتم : قول مىدهم كه نگويم با اينكه تو مردى نصرانى هستى مورد تهمت و سوء ظن قرار نخواهى گرفت اگر چيزى نقل كنى از اينها . گفت بسيار خوب برايت نقل ميكنم . گفت چند روز پيش آن آقا را ديدم سوار بر اسب سياهى بود و لباسهاى سياه در تن داشت با عمامه‌اى سياه ، خودش نيز سياه چهره بود همين كه چشم به او افتاد باحترامش ايستادم ولى در دل با خود گفتم نه بطورى كه كسى بشنود فقط در دلم اين خيال گذشت لباس سياه و اسب سياه و مرد سياه چهره سياه اندر سياه مىشود همين كه نزديك من رسيد با دقت چشم به من انداخته فرمود قلب تو سياه است كه سياه اندر سياه مىبينى . پدرم گفت : به او گفتم راست مىگوئى به كسى اين حرف را نزن بگو ببينم تو چه كردى و چه گفتى . گفت چنان حيران شدم كه قدرت جواب نداشتم فقط گفتم چقدر قلب شما سفيد است كه از دل من خبر دارى گفت : خدا ميداند . پدرم گفت : وقتى يزداد مريض شد از پى من فرستاد پيش او رفتم گفت قلبم سفيد شده پس از سالها سياهى اينك شهادت مىدهم به لا إله الا اللَّه و اينك محمّد پيامبر خدا است و علي بن محمّد حجت خدا است بر مردم و ناموس اعظم است با همان بيمارى از دنيا رفت من در نماز بر بدن او حضور يافتم .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 143 | العلامة المجلسي / موسى خسروى