تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
من پيش از اين معتقد بامامت ايشان نبودم و بر برادر خود نيز در اين مورد خورده مىگرفتم و هميشه طرفداران اين خانواده را سخت مورد اعتراض قرار مىدادم بطورى كه آنها را دشنام مىدادم يا بالاخره جزء مأمورينى قرار گرفتم كه متوكل بمدينه فرستاد براى آوردن حضرت هادى از مدينه خارج شديم امام عليه السّلام نيز خارج شد در بين راه از منزلى گذشتم هوا بسيار گرم بود تقاضا كرديم همين جا فرود آيد فرمود : نه . از آن منزل گذشتيم بدون اينكه غذا و آبى بخوريم همين كه شدت گرسنگى و تشنگى بما زور آور شد بسرزمين خشگ و بدون گياهى رسيديم كه نه آبى وجود داشت و نه سايه‌اى براى استراحت چشم به آن جناب دوختيم رو بما كرده فرمود چه شده به نظر گرسنه و تشنه هستيد . عرضكرديم : آرى به خدا سوگند آقا خيلى خسته‌شده‌ايم فرمود پياده شويد غذا بخوريد و آب بياشاميد . از سخن ايشان در تعجب شديم كه در اين سرزمين خشك بدون آب و سايبان كه جاى استراحت وجود ندارد فرمود چرا پائين نمىآئيد . من پيش رفتم تا قطار شتر را بخوابانم ناگهان چشمم به دو درخت بزرگ افتاد كه گروه كثيرى ميتوانستند زير آن دو درخت استراحت كنند من آن محل را ديده بودم كه سرزمين خشگ و بدون گياه بود . چشمه‌اى ديدم مىجوشد و آبش روى زمين راه ميرود هر چه بخواهى خوشگوار و سرد پياده شديم غذا خورديم و آب آشاميديم و به استراحت پرداختيم . بعضى از ما چند مرتبه اين را راه طى كرده بودند افكار زيادى بر دلم مىگذشت ، با دقت چشم به آن جناب دوخته بودم به من نگاهى نموده لبخندى زد و صورت خود را برگردانيد . با خود گفتم : بايد اين جريان را تحقيق كنم . به پشت درخت رفتم شمشير خود را دفن كردم و دو سنگ بالاى آن نهادم همان جا قضاى حاجت كردم و آماده نماز گرديدم امام ابو الحسن عليه السّلام فرمود استراحت كرديد ؟ گفتيم : آرى فرمود بنام