تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
ميدانست در اين شهر كسى مرا نميشناسد و نه تا كنون وارد آن شده‌ام . خادم باز خارج شده گفت : صد دينار كه در آستين دارى بده . پول را در اختيارش گذاشتم با خود گفتم : اين دليل سوم باز برگشت پيش من گفت داخل شو ، خدمت آن جناب رسيدم تنها نشسته بود فرمود يوسف هنوز موقع آن نرسيده كه اسلام آورى . گفتم : آنقدر دليل و برهان مشاهده كرده‌ام كه هر شخصى را كافى است . فرمود : نه نه تو مسلمان نخواهى شد ولى فلان پسرت به زودى مسلمان مىشود او از شيعيان ما است يوسف ! بعضى خيال ميكنند محبت و ولايت ما براى مثل شماها سودى نمىبخشد به خدا دروغ ميگويند براى مثل شما هم سودمند است برو بجانب مقصدى كه داشتى با آنچه دوست دارى روبرو خواهى شد پيش متوكل رفتم و هر چه ميخواستم گفتم و بازگشتم . هبة اللَّه گفت : من پسرش را پس از فوت پدر ديدم كه مسلمان شده بود و شيعه‌اى خوش عقيده بود او گفت : كه پدرش بمذهب نصرانيت از دنيا رفته و او پس از مرگ پدر مسلمان شده است . ميگفت من بمژده مولايم امام على النقى مسلمان شده‌ام . خرايج - ابو هاشم جعفرى گفت : مردى از اهالى سامراء مبتلا به برص شد از ابتلا به اين بيمارى خيلى ناراحت بود بطورى كه زندگى بر او ناخوش ميگذشت يك روز كنار ابو على فهرى نشسته بود جريان را به او گفت . ابو على گفت : اگر بتوانى خود را بر سر راه على بن محمّد بن رضا برسانى از او درخواست كنى برايت دعا كند اميد است بيماريت بر طرف شود . يك روز بر سر راه امام عليه السّلام نشست موقع برگشتن ايشان از خانه متوكل همين كه چشمش به امام افتاد از جاى حركت كرد تا نزديك شود و اين تقاضا را بنمايد . امام عليه السّلام فرمود : كنار برو خدا ترا شفاعت عنايت كند با دست اشاره كرد كه دور شود سه مرتبه فرمود دور شو . خدا شفاعت دهد كنار رفت و جرات نكرد