تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
بود . روزى به منزل ما آمد پدرم از او پرسيد چطور شده در چنين وقتى عزم سفر كرده‌اى . گفت : مرا متوكل خواسته نميدانم چه تصميم دارد جز اينكه سلامتى خود را از خداوند خريده‌ام با صد دينار طلا كه آن صد دينار را تقديم كنم به على بن محمّد بن رضا و آن پول را با خود برداشته‌ام . پدرم در جوابش گفت : موفق خواهى شد . يوسف بن يعقوب بجانب متوكل رفت و چند روز بيشتر نگذشت كه برگشت پيش ما شاد و مسرور . پدرم گفت : بگو چه شد ؟ گفت : وارد سامرا شدم با اينكه تا آن وقت اين شهر را نديده بودم با خود گفتم اول صد دينار را بابن الرضا عليه السّلام برسانم قبل از اينكه پيش متوكل بروم تا هنوز كسى متوجه آمدنم نشده . گفت : من خبر داشتم متوكل ايشان را از خارج شدن مانع شده و خانه‌نشين است . در فكر شدم كه چگونه منزلش را پيدا كنم ، يك مرد نصرانى از خانه ابن الرضا چگونه سؤال كند مىترسيدم كسى اين خبر را بمتوكل برساند بيشتر موجب ناراحتى و عصبانيت او شود . ساعتى در اين مورد بفكر فرو رفتم بالاخره بدلم افتاد سوار الاغى شوم و در شهر به راه افتم هر جا كه خواست برود شايد بدر خانه آن جناب راه يابم بدون اينكه از كسى بپرسم . دينارها را در كاغذى گذاشتم و در آستين نهادم . سوار الاغ شدم از بازارها و كوچه گذشت بهر جا كه ميخواست ميرفت تا رسيد بدرب خانه‌اى . آنجا ايستاد هر چه سعى كردم حركت كند از جاى تكان نخورد . بغلام خود گفتم بپرس اين خانه متعلق بكيست . گفتند اين خانه ابن الرضا عليه السّلام است . با خود گفتم اللَّه اكبر عجيب شاهدى بر حقانيت اين خانواده . در همين موقع غلامى سياه از منزل خارج شده گفت : يوسف بن يعقوب تو هستى ؟ گفتم : آرى گفت : پائين بيا ، پائين شدم مرا در راهرو حياط نشاند و خود داخل شده با خودم گفتم اين شاهدى ديگر از كجا اين غلام اسم مرا