گفت اگر اين حرف را از على بن محمّد شنيدهاى مواظب خود باش و هر چه دارى جمعآورى كن ، متوكل يا مىميرد و يا كشته مىشود پس از سه روز . من عصبانى شدم او را فحش داده ، گفتم دور شو از مقابل من . خارج شد .
همين كه تنها شدم بفكر فرو رفتم و با خود گفتم ضررى ندارد كه من جانب احتياط را رعايت كنم ، سوار شدم و به خانه متوكل رفتم هر چه آنجا داشتم برداشتم و اموال خود را بين خويشاوندانى كه به آنها اعتماد داشتم تقسيم كردم در خانه خودم جز حصيرى كه روى آن مىنشستم نگذاشتم ، شب چهارم متوكل كشته شد از اين جريان به من و ثروتم ضررى نرسيد و از آن روز شيعه شدم و خدمت آن جناب رسيدم و خدمتگاريش را پذيرفتم . درخواست نمودم برايم دعا كند . بواقع ارادتمند بايشان شدم .
خرايج - ابو القاسم بن قاسم از خادم حضرت هادى نقل كرد كه گفت متوكل حضرت امام على النقى عليه السّلام را تحت نظر گرفته بود و نمىگذاشت كسى خدمتش برسد .
يك روز بيرون آمدم امام عليه السّلام در خانه متوكل بود گروهى از شيعيان نيز پشت درب اجتماع داشتند پرسيد براى چه اينجا جمع شدهايد ؟ گفتند منتظر مولايمان هستيم تا جمال مباركش را زيارت كنيم و سلام به آن آقا بنمائيم گفتم اگر ايشان را ببينيد ميشناسيد ؟ گفتند ما همه مىشناسيم .
همين كه امام عليه السّلام خارج شد از جاى حركت كرده سلام دادند امام عليه السّلام پياده شد و وارد خانه خود گرديد آنها نيز تصميم بازگشت گرفتند . من رو به آن جمعيت كرده ، گفتم بايستيد تا من يك سؤال از شما بكنم مگر شما امامتان را مشاهده نكرديد ؟ گفتند : چرا .
گفتم برايم قيافه آقا را توصيف كنيد ، يكى گفت : پير مردى بود كه مويهاى سرش سفيد شده بود و رنگ چهرهاش كمى ميل بقرمزى داشت . ديگرى گفت : دروغ نگو داراى محاسن سياه و چهرهاى گندمگون بود . سومى گفت : نه بجان خودم
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 129
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٢٩