تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
بدهم براى طى كردن راه . ميان بيابان ، خارجى مذهب بمنشى من گفت : مگر نميگوئى على بن ابى طالب فرموده كه هيچ محلى از زمين نيست مگر اينكه يا قبرستان هست و يا قبرستان خواهد شد . اينك چشم به اين بيابان بيانداز چه كسى اينجا پيدا مىشود تا بميرد و اين سرزمين قبرستان شود چنانچه شما ميگوئيد . من بمنشى گفتم : اين سخن را على بن ابى طالب گفته است ؟ گفت : آرى گفتم اين مرد راست ميگويد در اين بيابان پهناور چه كسى هست تا بميرد و همهء آن قبرستان شود ساعتى از مغلوب شدن منشى هر دو خنديديم چون جوابى نداشت كه بدهد . بالاخره بمدينه رسيديم من خدمت حضرت ابو الحسن على بن محمّد رفتم . نامه متوكل را خواند فرمود شما استراحت كنيد خواهم آمد . آن موقع شدت گرماى تابستان بود فردا صبح كه خدمت ايشان رفتم ديدم خياطى مشغول بريدن پارچه ضخيم پشمى نمدى است كه به صورت زره و خفتان ميخواهد بدوزد براى امام و غلامانش و بخياط فرمود : چند نفر خياط ديگر بياور كه امروز اينها را تمام كنى فردا همين وقت برايم بياور . در اين موقع رو بجانب من نموده فرمود : يحيى احتياج بهر چه كه داريد امروز از مدينه تهيه نمائيد كه فردا صبح همين وقت حركت خواهيم كردم من از خدمت ايشان خارج شدم در شگفت بودم از دوختن اين خفتانها با خود ميگفتم ما اكنون در شدت گرماى تابستان هستيم آن هم گرماى حجاز فاصله بين عراق و حجاز را در ده روز طى ميكنيم اين لباسها را براى چه ميخواهد . بعد گفتم اين مرد مسافرت نرفته خيال مىكند هر مسافرتى بايد از اين نوع لباسها نيز همراه داشته باشند تعجب از رافضىها است كه معتقد بامامت اين مرد هستند با اين مقدار فهم كه دارد .