فردا صبح همانوقت خدمت ايشان رفتم ديدم لباسها حاضر است . بغلامان خود فرمود : بيائيد و براى ما لباسهاى پشمى و كلاه نمد برداريد . رو به من نموده فرمود آماده حركت باش باز با خود گفتم اين كار از عمل ديروز بيشتر موجب تعجب است خيال مىكند باستقبال سرماى زمستان ميرويم كه اين لباسهاى كوركى و كلاههاى نمد را برميدارد من خارج شدم در حالى كه خيلى بنظرم مردى بىاطلاع و كم تجربه آمد . به راه افتاديم تا رسيديم به همان محلى كه در مورد قبرستان بين مرد خارجى و منشى من مناظره شده بود ناگهان ابرى سياه فضاى آسمان را فرا گرفت و رعد و برق برخاست . ابرها بالاى سرما رسيدند تگرگهائى شروع بباريدن كرد مثل تكه سنگ . در اين موقع امام على النقى خود و غلامانش زره و خفتانها را پوشيدند و روى آن ، لباسهاى پشمى و كلاه نمدها را بر سر گذاشتند . فرمود : يكى از لباسهاى پشمى را به يحيى بدهيد و بمنشى هم يك كلاه نمد بدهيد ما گرد هم جمع شديم چنان تگرگ ما را محاصره كرد كه هشتاد نفر از همراهان من مردند كم كم هوا صاف شد و گرما بازگشت . در اين موقع امام رو به من نموده فرمود : پياده شويد با بقيه ياران خود آنهائى كه مردهاند دفن كنيد اين طور خداوند بيابانها را قبرستان مىكند . از شنيدن سخن امام خود را از اسب به زير انداخته دويدم و قدم و ركابش را بوسيدم گفتم : من شهادت مىدهم بوحدانيت خدا و نبوت خاتم انبيا و خلافت و امامت شما خانواده . من تا حالا كافر بودم اينك بدست شما مسلمان شدم آقاى من ! . يحيى گفت : از آن تاريخ مذهب تشيع را اختيار كردم و خدمت آن جناب را غنيمت دانستم تا از دنيا رفت . خرايج - هبة اللَّه بن ابى منصور موصلى گفت : در سرزمين ربيعه كاتبى نصرانى بود از اهالى كفرتوثا « 1 » بنام يوسف بن يعقوب كه بين او و پدرم دوستى
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 124
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٢٤
هامش
( 1 ) ده بزرگى است در حوالى جزيره كه فاصله آنجا تا دارا پنج فرسخ است كفرتوثا نيز يكى دهات فلسطين است .