تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
با خود گفتم از اينجا نخواهم رفت تا اين مرد را ببينم چگونه شخصى است ناگاه ديدم سوار بر اسب است و مىآيد مردم از طرف راست و چپ دو صف تشكيل داده‌اند و او را تماشا ميكنند همين كه چشم من به آن جناب افتاد محبتش در دلم قرار گرفت ، در دل دعايش كردم كه خداوند شر متوكل را از سر او رفع نمايد مشاهده كردم كه از ميان جمعيت ميگذرد چشم بيال اسب خود انداخته هيچ توجه بجانب چپ و راست خود از جمعيتى كه ايستاده‌اند نميكند . من همين طور در دل مشغول دعا برايش بودم همين كه به من رسيد رو بجانب من نموده فرمود : خدا دعايت را مستجاب كرد خداوند به تو عمر طولانى و كثرت مال و فرزند عنايت كند . لرزه بر پيكرم افتاد ، از شنيدن اين سخنان بطورى كه نتوانستم خود را نگه دارم ، روى زمين افتادم دوستانم پرسيدند ترا چه شد گفتم چيزى نبود ، به آنها اطلاع ندادم . بعد برگشتيم باصفهان خداوند مرا ثروتمند نمود بطورى كه اكنون در خانه‌ام بيش از يك ميليون درهم دارم بجز ثروتى كه در خارج از خانه دارم داراى ده فرزندم و عمرم اكنون بيش از هشتاد و چند سال است و معتقد بامامت همان شخصى هستم كه از اسرار دلم مرا مطلع نمود و خداوند دعايش را در باره‌ام مستجاب نمود . خرايج - ص 209 - يحيى بن هرثمه گفت : متوكل مرا خواست . گفت : سيصد نفر از ميان سپاهيان انتخاب كن آنگاه بجانب كوفه برويد و بار و وسائل خود را آنجا بگذاريد از راه بيابان بجانب مدينه رهسپار شويد . على بن محمّد بن رضا را باحترام تمام و تعظيم پيش من خواهيد آورد . گفت : ما اين دستور را انجام داديم در ميان سيصد نفر كه من با خود داشتم يكى از آنها سپهدارى از خوارج بود ، منشى و نويسنده من مردى شيعه بود و خودم مذهب حشويه را داشتم در بين راه آن سپهدارى كه داراى مذهب خوارج بود با منشى من بحث و مناظره ميكرد منهم خوشم مىآمد به بحث و مناظره آنها گوش