به من نموده تبسم كرده فرمود خيال ميكنى كسى غير از تو فارسى را نميداند پزشك گفت فدايت شوم آقا شما فارسى ميدانيد ؟ فرمود : آرى او به فارسى به تو گفت آبلهها آب گرفت .
خرايج - ابو هاشم جعفرى گفت امام على النقى به من فرمود با اين غلام به فارسى صحبت كن ولى درست واضح بگو ، بغلام گفتم « نام تو چيست » او چيزى نگفت حضرت هادى زبان عربى فرمود مىپرسد : نام تو چيست .
خرايج - محمّد بن حسن بن اشتر علوى گفت من با پدرم بر در سراى متوكل ايستاده بودم من پسر بچهاى بودم گروهى از سادات و بنى عباس و سپاهيان و سايرين حضور داشتند هر وقت حضرت ابو الحسن امام على النقى مىآمد همه مردم پياده ميشدند تا آن جناب داخل ميشد .
بعضى با يك ديگر قرار گذاشتند كه پياده نشوند گفتند براى پسرى پياده نخواهيم شد نه از ما بهتر و نه بزرگتر و نه داناتر است . گفتند به خدا پياده نخواهيم شد .
ابو هاشم به آنها گفت به خدا قسم كوچك و بزرگ وقتى آن جناب را ببينيد پياده خواهيد شد در همين موقع امام عليه السّلام رسيد همين كه چشم مردم به آن جناب افتاد همه پياده شدند ابو هاشم به آنها گفت مگر شما تصميم نداشتيد كه پياده نشويد .
گفتند به خدا اختيار از دست ما رفته بود نتوانستيم پياده نشويم .
خرايج - ابو هاشم جعفرى كه خدمتكار حضرت ابو الحسن امام على النقى بود پس از پدرش حضرت جواد و جدش حضرت رضا عليهم السّلام ، روزى شكايت كرد از علاقه شديدى كه به زيارت آن جناب دارد و ناراحتى كه مىكشد وقتى ببغداد ميرود بعد گفت آقا برايم دعا بفرمائيد گاهى برايم مقدور نيست سفر دريا كنم مجبورم از راه خشكى خدمت شما برسم جز همين ماديان وسيله سوارى ديگرى ندارم آن هم ناتوان شده دعا كنيد خدا مرا تقويت كند بر زيارت شما .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 118
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١١٨