تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤

مسرور گفت هشت امام عليه السّلام فرمود منظورش از هشت ثمانيه است به عربى عرض كرديم آرى « 1 » . تا شب خدمت امام بوديم بعد خارج شديم امام عليه السّلام به على بن مهزيار فرمود فردا مسرور را پيش من بفرست . فردا كه مسرور رفت آن جناب به فارسى به او گفت « بار خدا چون ؟ » مسرور گفت « نيك » نصر از آنجا رد ميشد امام عليه السّلام فرمود « در ببند در ببند » در را بست امام رداى خود را روى من انداخت و مرا از نصر پنهان نمود تا بالاخره هر چه خواست پرسيد از من . پس از آن على بن مهزيار او را ملاقات كرد پرسيد تمام اينها از ترس نصر بود گفت آقا ترس من از او شبيه ترسم از عمرو بن قرح بود . كافى - ج 1 ص 498 - اسحاق چوپان گفت مقدار زيادى گوسفند براى حضرت هادى خريدم مرا خواست و داخل سر طويله خانه‌اش برد به محل وسيعى كه من نديده بودم آنجا را شروع كردم به تقسيم نمودن گوسفندها بين كسانى كه به من دستور داده بود از آن جمله براى ابو جعفر ( فرزند بزرگ امام است بنام محمّد كه قبل از پدرش فوت شد ) و مادرش و سايرين از اشخاصى كه به من دستور داده بود . بعد اجازه خواستم كه بروم بغداد پيش پدرم آن روز روز ترويه بود در جواب اجازه من نوشت فردا را پيش ما باش بعد برو همان جا ماندم روز عرفه و شب عيد قربان نيز همان جا بودم شب را در ايوانى خوابيدم سحرگاه امام عليه السّلام آمد و فرمود : اسحاق حركت كن ، از جاى حركت كرده چشم گشودم ديدم درب خانه خودمان در بغداد هستم پيش پدرم رفتم دوستانم آمدند به آنها گفتم من روز عرفه را در عسكر ( سامرا ) بودم و روز عيد را ببغداد آمدم . بصائر الدرجات - ص 406 - صالح بن سعيد گفت خدمت امام على النقى عليه السّلام رسيدم عرض كردم فدايت شوم در هر موردى تصميم دارند پرتو درخشان شما را

هامش
( 1 ) ساعت چنين درست شده بود كه در هر ساعت يك ريگ ميانداخت وقتى ميخواستند بفهمند چه ساعتى است ريگها را مىشمردند .