تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
بصائر - على بن مهزيار گفت : غلام خود را كه از اهالى سقلاب بود خدمت امام على النقى عليه السّلام فرستادم . پس از مراجعت ديدم غلام در تعجب است گفتم : چه شده پسر گفت : چطور تعجب نكنم پيوسته با من به زبان سقلابى صحبت ميكرد مثل اينكه اهل سقلاب است چنين خيال كردم كه با آنها رفت آمد داشته . بصائر - ص 237 - ابراهيم بن مهزيار گفت . حضرت هادى عليه السّلام از على ابن مهزيار خواست كه برايش ساعتى بسازد در سال بيست و هشت ساعت را براى آن جناب برديم همين كه بسياله رسيديم على بن مهزيار نامه‌اى براى امام نوشت و از آمدن خود بايشان اطلاع داد در ضمن اجازه شرفيابى خواست تقاضا نمود تعيين كنند چه وقت ما خدمت امام برسيم براى ابراهيم نيز اجازه خواست . امام عليه السّلام در جواب اجازه شرفيابى داد و تعيين كرده بود كه بعد از ظهر ميرسيم همه به راه افتاديم روز بسيار گرمى بود غلام على بن مهزيار بنام مسرور نيز همراه ما بود همين كه نزديك بقصر امام رسيديم ديدم بلال غلام امام ايستاده منتظر ما است . گفت : وارد شويد ما داخل يكى از اطاقها شديم بىاندازه تشنه بوديم مختصرى كه نشستيم يكى از خدمتكاران آمد و با خود كوزه‌اى آب آورده بود بسيار سرد آن آب را نوشيديم بعد امام على بن مهزيار را خواست تا بعد از عصر خدمت امام بود بعد مرا خواست رفتم و سلام كردم و درخواست نمودم كه دست مبارك خود را بدهند تا ببوسم امام عليه السّلام دست دراز نمود من بوسيدم بعد مرا آزاد گذاشت نشستم سپس از جاى حركت نموده از امام وداع كردم . همين كه از جاى حركت كرده از خانه خارج شدم . مرا صدا زد و فرمود : ابراهيم ! عرض كردم : بلى آقاى من . فرمود : نرو همان جا ايستادم مسرور غلام ما نيز حضور داشت آنگاه دستور داد ساعت را به كار اندازند بعد خود امام عليه السّلام خارج شد برايش صندلى قرار دادند روى آن نشست براى على بن مهزيار نيز يك صندلى طرف چپ امام گذاشتند من هم كنار ساعت ايستاده بودم يك ريگ انداخت