جستجو باشم مالى را كه از قم براى على بن محمّد مىآورند بگيرم و جريان را به او گزارش دهم تو بگو از كدام راه مىآورند تا من به آن طرف نروم و از آن راه فاصله بگيرم خدمت امام عليه السّلام رسيدم ديدم چند نفر هستند كه صلاح نميدانستم پيش آنها صحبت كنم .
در اين موقع امام عليه السّلام لبخندى زده فرمود : خير است چرا پيغام اولى را نرساندى ( كه متوكل گفت : با على بن محمّد شراب ميخوردى ) گفتم : آقا شما را پاكتر از اين حرفها ميدانم فرمود : پولها را از قم امشب مىآورند ولى دست مأموران متوكل به آن نخواهد رسيد امشب را همين جا باش .
پاسى كه از شب گذشت امام عليه السّلام مشغول عبادت شد ناگاه ركوع خود را بوسيله سلام قطع كرده به من فرمود : آن مرد پولها را آورده خادم او را مانع مىشود از اينكه پيش من بيايد برو بيرون هر چه آورده بگير . خارج شدم ديدم زنبيلى در دست دارد كه آنچه آورده در همان زنبيل نهاده زنبيل را گرفتم و خدمت امام آوردم .
فرمود : برو به او بگو آن جبهى را كه زن قمى گفت از مادر بزرگم يادگار پيش من مانده و به تو داد براى ما بياورى بده . خارج شدم و جريان را به او گفتم جبهاى به من داد خدمت امام آوردم . فرمود : جبه را ببر بگو همان جبهى خودمان را بده كه با اين عوض كردى . وقتى به آن مرد گفتم .
گفت : درست است دخترم از آن جامه خوشش آمد و با اين عوض كرد و من ميروم و آن را مىآورم . فرمود : برو به او بگو خداوند مال ما را حفظ مىكند جبه ما را از شانه خود بيرون آور . خارج شدم و جبه را از شانهاش كشيدم . آن مرد بيهوش شد . بعد خدمت امام عليه السّلام رسيده گفت : من در مورد امامت شما مشكوك بودم اينك برايم يقين حاصل شد .
امالى شيخ طوسى - فحام از كافور خادم اين حديث را نقل كرده گفت :
در اطراف امام عليه السّلام گروهى از صنعتگران به كار اشتغال داشتند آن محل شبيه
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 106
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٠٦