دهى بود .
يونس نقشبند با حضرت امام على النقى رفت و آمد داشت و خدمتكارى آن جناب را مينمود يك روز در حالى كه لرزه تنش را فرا گرفته بود وارد شد .
عرض كرد : آقا من خانواده خود را بشما ميسپارم . فرمود : مگر چه شده ؟
گفت : تصميم دارم فرار كنم . با لبخند فرمود ؛ براى چه .
گفت : موسى بن بغا يك نگين بسيار قيمتى برايم فرستاد كه روى آن نقش بياندازم شروع به كار كردم ولى نگين دو نصف شد حالا فردا قرار است نگين را به او بدهم شما ميدانيد صاحب نگين موسى بن بغا است يا هزار تازيانه خواهد زد و يا مرا ميكشد ، فرمود : برو بخانهات فردا بخير خواهد گذشت .
فردا صبح با لرزه آمده گفت : اينك پيكى از طرف موسى بن بغا آمده انگشتر را ميخواهد فرمود : تو برو پيش او جز خوبى چيزى نخواهى ديد . گفت : آقا به او چه بگويم . امام عليه السّلام لبخندى زده فرمود : برو ببين چه ميگويد . گفتم : كه جز خير چيزى نخواهى ديد .
يونس رفت ولى بلافاصله با خنده برگشت . گفت : غلام پيغام آورد كه زنان بر سر نگين انگشتر با هم اختلاف كردهاند ممكن است آن نگين را دو قسمت كنى اگر چنين كارى بكنى به تو جايزه گرانى خواهم داد .
امام عليه السّلام گفت : خدايا ترا حمد كه ما را از ستايشگران واقعى خود قرار دادهاى . خوب بگو ببينم چه در جواب او گفتى . جوابداد گفتم : بايد مرا چند روز مهلت دهى تا با فكر ببينم چكار بايد بكنم فرمود : خوب جواب دادهاى .
امالى شيخ طوسى - كافور خادم گفت : امام على النقى عليه السّلام به من فرمود :
فلان سطل را در فلان محل برايم بگذار تا براى نماز وضو بگيرم مرا از پى كارى فرستاده فرمود : وقتى برگشتى اين كار را بكن تا موقعى كه من آماده نماز ميشوم حاضر باشد . آن جناب براى خواب به بستر خود رفت . من دستور ايشان را فراموش كردم .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 107
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٠٧