شلوغ گرديد من از جاى خود تكان نخوردم تا امام عليه السّلام نمازش را سلام داد .
فرمود : ابا صلت برو بالاى پشت بام خواهى ديد زنى تبهكار و بدكاره شرى به پا كرده او را اهل اين شهر سمانه مينامند بواسطه بىحيائى و گمراهيش و بجاى نيزه يك نى بلندى برداشته و پارچه قرمزى بجاى پرچم به آن آويخته رهبرى اين انقلاب را مىكند و سپاه ستم پيشه را ميبرد جلو قصر مأمون و سپهدارانش .
بالا رفتم جز انبوه جمعيت كه با چوبدستى حمله ميكردند و سنگ بر سر ديگران ميزدند نديدم مأمون زره پوشيده بود و از قصر شاهجان براى جنگ خارج شده بود در همين موقع يك شاگرد خونگيرى از بالاى يكى از پشت بامها پارچه آجرى بزرگ بر فرق مأمون زد كلاه خود چنان از سرش افتاد كه فرقش را مجروح كرد . يكنفر به آن كسى كه سنگ زد گفت : واى بر تو اين امير المؤمنين است . سمانه حرف او را شنيده گفت : ساكت باش بىمادر امروز روز تشخيص نيست كه هر كس را در مقام خودش قرار دهند اگر اين امير المؤمنين بود مردهاى زناكار را بر دختران پشت پرده مسلط نميكرد چنان مأمون و سپاهش را راندند بعد از اينكه كمال خوارى و مذلت را به آنها چشاندند .
مناقب : همين روايت را از هروى نقل كرده در آخر اضافه نموده كه اموال مأمون را بغارت بردند .
مأمون چهل غلام را با أسلى كدخداى مرو زندانى كرد و دستور داد ديوارهاى زندان آنها را بلند كنند و فهميد اين پيش آمد بواسطه استخفاف حضرت رضا بوجود آمد . بجانب آن جناب رفت و وارد خانه ايشان شد قسم داد كه از جاى حركت نكند و سر مبارك امام را بوسيد و در مقابل حضرت رضا نشست گفت :
دلم از اين گروه راضى نميشود پس از اين جريان شما چه صلاح ميدانيد حضرت رضا فرمود : از خدا بترس در مورد امت محمّد و اين وظيفهاى كه به عهده گرفتهاى تو اوضاع مسلمانان را درهم ريختهاى و كارها را به ديگران سپردهاى .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 76
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧٦