گردد به همين جهت از حضرت رضا خوششان نمىآمد ، عادت حضرت رضا اين بود كه هر وقت مىآمد پيش از مأمون كسانى كه در اطاق جلو بودند از جاى حركت ميكردند و سلام كرده پرده را بالا ميگرفتند تا داخل شود وقتى اين ناراحتى را نسبت به آن جناب پيدا كردند با هم قرار گذاشتند كه وقتى امام آمد و خواست پيش مأمون برود به او توجه نكنند و پرده را برندارند .
در همان بين كه نشسته بودند حضرت رضا وارد شد بدون اختيار سلام كردند و پرده را طبق عادت قبلى برداشتند وقتى امام داخل شد يك ديگر را سرزنش كردند كه چرا بر خلاف قرارداد عمل كردهاند گفتند مرتبه ديگر كه آمد ، پرده را برنميداريم . باز در آن روز وقتى امام عليه السّلام وارد شد از جاى حركت كرده سلام كردند و ايستادند و پرده را برنداشتند خداوند باد شديدى فرستاد و پرده را بلند كرد بيشتر از مقدارى كه آنها برميداشتند وقتى وارد شد باد از وزش ايستاد و پرده بجاى خود برگشت در موقع برگشتن باد دو مرتبه وزيد و زير پرده زد آن را بالا برد تا امام خارج گرديد بعد دو مرتبه باد ايستاد و پرده برگشت .
پس از رفتن امام عليه السّلام رو به يكديگر نموده گفتند ديديد ؟ ! بعضى از آنها گفتند اين مرد را نزد خدا منزلتى است و خداوند به او توجه دارد مگر نديديد كه وقتى پرده را برنداشتيد بادى وزيد و پرده بالا رفت خداوند باد را در اختيار او گذاشت براى بلند كردن پرده چنانچه در اختيار سليمان بود باز گرديد و او را خدمتگزارى كنيد . بخدمتگزارى قبل برگشتند و در باره حضرت رضا عقيده آنها زيادتر شد .
از آن جمله نقل شده كه در خراسان زنى بنام زينب بود ادعا ميكرد من علوى هستم و از نژاد فاطمه زهرايم و نسب خود را براى اهل خراسان به آنها وصل ميكرد . اين سخن را حضرت رضا عليه السّلام شنيد . نسب او را صحيح نميدانست از پى او فرستاد و نسبش را رد كرده فرمود اين دروغگو است . آن زن نادانى كرده گفت همان طورى كه نژاد مرا رد كردى من نيز نسب ترا رد ميكنم .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 52
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٢